فرهنگمکاتبنقد کتابهنر

نیهیلیسم

نیهیلیسم از ریشه ی کلمه ی لاتین Nihil یعنی <هیچ چیز> گرفته شده و همانگونه که از نامش پیداست فلسفه ی رد یا انکار بعضی یا تمامی جوانب اندیشه ی حیات است. نیهیلیسم به صورت <نیست انگاری>، <هیچ انگاری>، <انکار گرایی> و… ترجمه شده است اما هرکدام از این ترجمه ها فقط بخشی از دامنه ی وسیع نیهیلیسم را عنوان میکنند. Nihil وجه منفی اراده ی به قدرت است و در همه ی زمینه ها ایفای نقش می کند. لذا در این نوشتار همان واژه ی نیهیلیسم ارجحیّت دارد.
ردّ پای نیهیلیسم را هم در جامعه می توان دید، هم در ادبیات و هم در اسطوره ها. ظاهراً قدیمی ترین شخصیت نیهیلیست، گرگیاس، سوفیسط هم عصر سقراط و پروتاگوراس بوده است. در آن روزگار واژه ی نیهیلیسم وجود نداشت اما شخصیت های نیهیلیست وجود داشته اند. گرگیاس عقیده ای در مقابل عقیده ی پروتاگوراس داشت. پروتاگوراس معتقد بود پندارهای آدمی حقیقت هستند اما گرگیاس اعتقاد داشت حقیقتی وجود ندارد یا دست کم در صورت وجود، غیر قابل شناخت است.
“فردریش هاینریش یاکوبی” (1819-1743) نخستین بار واژه ی “نیهیلیسم” را به کار برد. او که از منتقدان جدی فلاسفه ی عصر روشنگری بود، در سال 1799 نامه ای به “فیشته” می نویسد و ادعا می کند که ایده آلیسم فیشته ای “نیهیلیسم” است. برای فهم این نقد یاکوبی باید نخست به نقد کانتی بر متافیزیک پرداخت. “نقد کانتی نه تنها منکر امکان شناخت ابژه های نظری متافیزیک کلاسیک (خدا-روح) می شد، بلکه منکر امکان شناخت چیزها در خود یا به تعبیر کانت <نومن>هایی <نومنی> می شد که بروز فنومنی (پدیداری) ندارند. تز اصلی یاکوبی این بود که کار فیشته در بازسازی ایده آلیسم متعالی (Transcendental) کانت منجر به ایگو (منِ) حقیر و فقیری می شد که هیچ شناختی از ابژه و سوژه ها در خودشان ندارد. چنین وضعیتی نیهیلیستی است، زیرا هیچ امکانی برای وجود هیچ چیزی خارج از <من> یا جدا از <من> باقی نمی گذارد و <من> هم به خودی خود هیچ نیست، مگر <فرآورده ی قدرت بی مهار تخیل>”. (سایمون کریچلی)

در قرن نوزدهم میلادی، ادبیات روسیه در آفرینش شخصیت های داستانی نهیلیست پیشتاز است. ایوان تورگینف در رمان “پدران و پسران” (1862) شخصیتی نهیلیستی به نام “بازاروف” می آفریند. بازاروف عقیده دارد که نیهیلیست ها بر اساس چیزی که سودمند قلمداد می شود عمل می کنند. و آنچه در حال حاضر سودمند است “نفی و انکار همه چیز” است.
فئودور داستایفسکی در پنج رمان آخر خود به آفرینش شخصیت های نیهیلیست دست می زند. معروف ترین آنها “راسکلنیکف” در رمان “جنایت و مکافات”، “ایوان کارامازوف” در رمان “برادران کارامازوف” و سه شخصیت نیهیلیست رمان “تسخیر شدگان” هستند. “داستایفسکی ضمن خلق این کاراکترها، در واقع قصد تقبیح نیهیلیسم را داشت. او وضعیت نیهیلیست های داستانش را فلاکت بار رقم می زند، چنانچه در رمان تسخیر شدگان از سه شخصیت نیهیلیست، دو نفر خودکشی کرده و دیگری بدست دوستش به قتل می رسد. داستایفسکی معتقد است اینان <ایمان به خدا را از دست داده اند و خیال می کنند که آزادی مطلق خدا را به خودشان اختصاص می دهند. اما آزادی آنها عبث، بدون هدایت و بی قاعده است>”. (دانلدای کراسبی)
این نکته را می توان در رمان تسخیر شدگان از زبان کرایلف چنین شنید: “هر آنکس که آزادی برین را می خواهد، باید جرئت داشته باشد که خودش را بکشد، آن کس که جرئت می کند خودش را بکشد، راز این فریب را دریافته است. فراسوی این، هیچ آزادی ای در کار نیست، همین است و بس، و فراسوی آن چیزی نیست. آن کس که جرئت می کند خودش را بکشد خداست. حالا هرکس می تواند چنان کند که دیگر خدایی نباشد و هیچ نباشد. اما تاکنون کسی چنین نکرده است.”
چنانچه میبینیم تا قبل از نیچه تعریف دقیقی از نیهیلیسم ارائه نشده بود. مقصود یاکوبی از نیهیلیسم آن چیزی بود که امروزه تحت عنوان ایده آلیسم می شناسیم. همچنین مقصود تورگینفت از نیهیلیسم آن چیزی است که امروزه تحت عنوان پوزیتیویسم شناخته می شود.
نیچه ادعا می کند که “هر جنبش نسبتا عظیم و سودمند بشری جنبشی نیهیلستی نیز در ضمن بوجود آورده است.” (اراده ی معطوف به قدرت/ صفحه 109).
پس به اعتقاد نیچه آن اندیشه ها در واقع خود نیهیلیسم نیستند، بلکه نمودی از نیهیلیسم در آنها به چشم می خورد و کل نیهیلیسم فراتر از اینهاست. نیچه ادعا می کند نیهیلیسم در همه ی امور از قبیل معرفتی، کیهانی، سیاسی و اجتماعی و… وارد شده است.
اما خود نیهیلیسم چیست؟
در خلال سال های 1883 تا 1888 نیچه سرگرم نوشتن یادداشت هایی است که بعدها در قالب کتابی تحت عنوان “اراده ی معطوف به قدرت” به چاپ می رسد. واژه ی نیهیلیسم با اراده ی معطوف به قدرت نیچه دارای کاراکتر مشخص می شود و نسبت به ماهیت خود آگاهی می یابد. تا قبل از این هرجا صحبت از نیهیلیسم بود، در واقع در مورد نمود های آن صحبت شده بود.
در اراده ی معطوف به قدرت کسی رشته ی سخن را در دست می گیرد که “نخستین نیهیلیست کمال عیار اروپا که خود نیز راه نیهیلیسم را در درون خویش دیرگاهی است به پایان سپرده، و پشت سر و زیر پا و بیرون از خود گذاشته است.” (اراده ی معطوف به قدرت/ صفحه 58)
نیچه در پیشگفتار اراده ی معطوف به قدرت ادعا می کند که تاریخ دو سده ی آینده ی اروپا چیزی جز برآمدن و سلطه ی نیهیلیسم نیست. سپس نیچه برای نیهیلیسم تعریفی ارائه می دهد:
“نیهیلیسم یعنی چه؟ این است که والاترین ارزش ها، ارزش خود را از دست می دهند. هدف در کار نیست یا <چرا> را پاسخی نیست” (اراده ی معطوف به قدرت/ صفحه 64)
به اعتقاد نیچه، نیهیلیسم فرآیندی است که بواسطه ی آن برترین ارزش ها بی ارزش می شوند. این بی ارزش شدن ارزش ها بدان خاطر است که <هدف> وجود ندارد.
حال این پرسش پیش می آید که رابطه ی <ارزش> و <هدف> چیست؟
نیچه می گوید: “هدف وجود ندارد یا <چرا> بدون پاسخ می ماند.” اساساً پرسش <چرایی> چگونه پرسشی است؟ بعنوان مثال: “چرا درس می خوانی؟” چه نوع پرسشی است؟ همانگونه که ملاحظه می شود، پرسشی که با <چرا> آغاز می شود همزمان زمینه (Ground) پاسخ را هم فراهم میکند. در پرسش فوق “درس خواندن” زمینه ی پرسش است. پس پرسش <چرا> ذاتاً بر یک زمینه استوار است.
پرسش: رابطه ی <زمینه> و <ارزش> چیست؟
معادل واژه ی “ارزش” کلمه ی Goods است که دو پهلویی دارد، هم به معنای “خوب” است و هم به معنای “کالا”. زبان فارسی در این مورد غنی است و معادل های “قیمت” و “بها” نیز برای ارزش وجود دارد. پس ارزش یک کالا است، چیزی است که ارزش و بهایی دارد پس ارزشمند است. ارزش زمانی ارزشمند است که بر <زمینه> استوار باشد. بر این اساس، <زمینه>، بها و قیمتی به یک ابژه (Object) می دهد و از آن پس، آن ابژه در نگاه ما ارزشمند جلوه می کند.
پس کالایی وجود دارد، کالا بر زمینه ای قرار دارد و بواسطه ی آن، آن کالا بها و قیمتی پیدا می کند و آن چیز قیمتی در نگاه ماه ارزشمند جلوه می کند.
بعنوان مثال عدالت یک ابژه ی ارزشمند است و بدل به کالایی ارزشمند شده است. عدالت کالا نمی بود اگر پیش از آن یک ارزش نمی بود. پس کالایی شدن آن به این علت است که بر زمینه ای استوار است که آن را ارزشمند جلوه می کند.
پرسش: اساساً چه چیزی در نگاه ما ارزشمند است؟
ما برای خود <هدف> قائل هستیم، و ارزش های ما متناسب است با هدف های ما. لذا جوهر ارزش با جوهر هدف رابطه ای درونی دارند.
پرسش: کدام صحیح است؟ چون هدفی داریم متناسب با آن ارزش تعیین می کنیم یا برعکس، متناسب با ارزش های خود هدف بر می گزینیم.
همچنانکه نیچه میگفت نیهیلیسم جوابی ندارد.
پس نیهیلیسم در واقع یک اندیشه و تفکر نیست، بلکه یک بیماری و مرض است که به موجب آن ارزش های والا بی ارزش می شوند. نیهیلیسم در تمام حوزه ها وارد می شود و کار او فقط تباه کردن است. نیهیلیسم عدم توانایی دیدن واقعیت موجود است. نیهیلیسم هیچ چیزی را نمی آفریند بلکه فقط تباه می کند. نیهیلیسم هر چیزی را بسمت تباهی و در نهایت سقوط و ویرانی پیش می برد. نیهیلیسم کیفیت را به کمیت، انسان را به شیء و ابزار تولید و خدا را به هیچ تقلیل می دهد. آلبر کامو آخرین جلوه ی نیهیلیسم را ابسورد (Absurd) می نامد؛ بدین گونه که انسان از جهان انتظار ارائه ی معنایی برای زندگی دارد، اما جهان در مقابل این خواست انسان سکوت می کند. ابسورد حالتی است که طی آن درد اصیل جای خود را به حس سخیف می دهد. در آن صورت نیهیلیسم درد را هم پوچ کرده است و بواسطه ی همین حالت است که درد حس نمی شود و حس همدردی میان انسان ها در جوامع مدرن کمرنگ می شود. نیهیلیسم ارزش را به ایدئولوژی تبدیل می کند، و سپس ایدئولوژی جنگ و تباهی بدنبال آورد. ابتدا در ذات همان ارزش، تعالی “انسان” وجود داشت، اما در نهایت نیهیلیسم آدمی را بسمت کشتن همان “انسان” سوق می دهد. اگر از نیهیلیسم بپرسیم: چرا انسان ها کشته می شوند؟ پس هدف این کشتارها چیست که حتی با ذات ارزش های نخست در تناقض است؟ نیهیلیسم جوابی ندارد چنانکه نیچه می گفت هدف وجود ندارد و چرا را پاسخی نیست. اگر تاریخ قرن اروپا را بررسی کنیم پی می بریم که سخن نیچه، که می گفت تاریخ دو سده ی آینده زیر سلطه ی نیهیلیسم است، پر بیراه هم نبوده است. قرن بیستم و قرن بیست و یکم تا به اینجا عصری بوده است که جنایت توجیه می شده و هدف جنایت گنگ و مبهم، و حتی پوچ و بی هدف بوده است.
پرسش: منشا نیهیلیسم کجاست؟
اگر تاریخ فلسفه را ورق بزنیم خواهیم دید که هر فیلسوفی ادعا می کند حقیقت را بازگو می کند. فیلسوف بعد از او با ارائه ی استدلالاتی، نظام فلسفی فیلسوف پیشین را باطل دانسته و نظام فلسفی خود را به عنوان حقیقت ارائه می کند. این روند چند هزار سال به درازا انجامید و پیامد های آن در حافظه ی تاریخی مردم اروپا ماند. فرد اروپایی در عصر مدرنیته به این بیماری دچار می شود که: هرکسی ادعا می کند حقیقت را می گوید، و بنابر اظهارات فیلسوف بعدی معلوم می شود که حقیقت را نگفته است و این سلسله مرتباً تکرار می شود. حال از کجا معلوم اصلاً حقیقتی وجود داشته باشد؟ وصول به مرتبه ی یقین برای این شک، دو وجه دارد که یکی از آنها “یقین به عدم وجود حقیقت” است که همان نیهیلیسم موجود در اظهارات گرگیاس بود.
نیچه با نگاهی ژرف به این واقعیت، به کل نظام اندیشه ی اروپا می تازد. او معتقد است که بزرگترین ستم در حق بشر را، مردی روا داشته است که بزرگترین افتخار او این بود که پشت مردمان عصر رقص و شراب را با حرف به خاک می مالید که البته می دانیم مقصود او سقراط، بعنوان مهم ترین پایه گذار فلسفه ی غرب است.

نیچه معتقد است آنچه که بی ارزش شدن ارزش ها را سبب می شود خود ارزش ها هستند.
او در “تبارشناسی اخلاق” توضیح می دهد که هر نظام ارزشی، بوسیله ی خود در ورطه ی نابودی و سقوط می افتد و اصطلاحاً بستر ریزش آوار نظام ارزشی پس از سقوط، بستر خود آن نظام ارزشی است.
“اساساً چه روی داده است؟ احساس بی ارزشی بدست آمد، همین که دریافتند که نه با مفهوم <غایت> نه با مفهوم <وحدت> و نه با مفهوم <حقیقت>، با هیچ یک، نباید خاصیت کل عالم هستی توجیه کرده آید. به هیچ چیز بدین وسیله نمی توان رسید.” (اراده ی معطوف به قدرت/ صفحه 67)
از منظر نیچه منشا نیهیلیسم در واقع خود ارزش ها هستند. او معتقد است که هر نظام اخلاقی پس از مدتی کارآیی خود را از دست داده و سقوط می کند. چنانکه نظام اخلاقی سنتی کارآیی خود را از دست داده و بخاطر هیچ و پوچ، احساسات و غرایز انسان را سرکوب می کند.
نیچه برای تحول ارزش ها سیری دیالکتیکی قائل است بدین کیفیت که ارزشی وجود دارد، ضد خود را در خود تقویت می دهد، این دو با هم برخورد می کنند و در نهایت هر دو نابود شده و ارزشی جدید پدید می آید. از نگاه نیچه زایش ارزش ها نکوهیدنی نیست. او در اراده ی معطوف به قدرت عنوان می دارد:
“مفهوم انحطاط، و خودبخود فروریزی از جمله چیزهایی نیست که فی نفسه درخور انکار و محکومیت باشد؛ این نتیجه ی تبعی و ضروری زندگی و رشد هر زندگی است. پدیده ی انحطاط چنان بایسته است که برای هرگونه صعود یا پیشرفت زندگی ضروری است.” (اراده ی معطوف به قدرت/ صفحه 78)
و همچنین: “هر رشد و نمو عظیمی، در هم ریزی و تباهی عظیمی نیز به همراه دارد.” (اراده ی معطوف به قدرت/ صفحه 108-109)
از نگاه نیچه، رشد زندگی مشروط به فروریزی و انهدام است. هیچ ساختنی وجود ندارد مگر آنکه قبل از آن چیزی ویران شده باشد و این کاملا منطقی است. برای ساختن هر بنایی می بایست ابتدا بنای قبلی را ویران کرد. بعبارتی دیگر:
دلم از این خرابی ها بود خوش زآنکه می دانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد (فرخی یزدی)
پس روشن شد که بین زایش و سقوط ارتباطی انکارناشدنی نهفته است، بدین ترتیب که برای هر زایشی، انهدامی ضروری است، اما آیا در پس هر انهدامی لزوماً زایشی اتفاق می افتد؟ پاسخ نیچه این است که لزوماً اینگونه نیست؛ در پس هر سقوطی می تواند زایشی رخ دهد، اگر نیهیلیسم ظهور نکند.
نیچه متتقد است که نیهیلیسم ارتباط بین سقوط و آفرینش را درست پس از انهدام قطع می کند. یعنی انهدام و نابودی ارزش پیشین (که گریزناپذیر بود) اتفاق می افتد، اما آفرینش ارزشی نو و ایجاد مکانیزمی قدرتمند میسر نیست.
“نیهیلیسم می گوید: در <شدن> چیزی بدست نمی آید و اینکه در بن حادثات هیچ نوع وحدت بزرگی فرمانروا نیست که بتوان در آن، گویی در عنصری با برترین ارزش ها غوطه زد.” (اراده ی معطوف به قدرت/ صفحه 67)
پس بواسطه ی ناکارآیی نظام ارزشی پیشین، آن ارزش ها فرو می ریزند، اما بواسطه ی وجود نیهیلیسم نظام ارزشی جدید پدید نمی آید.
پرسش: چرا نیچه خود را نیهیلیستی تمام عیار می داند؟ حال آنکه نیهیلیسم یک بیماری است.
باید گفت که نیهیلیسم یک طیف را شامل می شود و هرکسی فراخور درجه ی بیماری در داخل این طیف جای می گیرد. بدیهی است که بیمارترین کسان در انتهای طیف قرار دارند.
از طرفی به اعتقاد نیچه دو قسم نیهیلیسم وجود دارد: نیهیلیسم منفعل و نیهیلیسم فعال.
نیهیلیست منفعل اعتقاد به وانهادگی در مقابل این بیهودگی و تسلیم شدن در برابر نیهیلیسم دارد. مانند شوپنهاور که فرمانروای بدبینی و وانهادگی است.
در مقابل نیهیلیست های فعال نظیر نیچه و آلبر کامو اعتقاد دارند که باید بر علیه این نیهیلیسم شورش و عصیان کرد. چگونه؟ انسان وقتی می تواند سلامت خود را باز یابد که خود را از بند بیماری رهانیده باشد. یعنی بعبارتی تا انتهای بیماری پیش رفته باشد؛ درست شبیه نیچه که تا انتهای طیف نیهیلیسم پیش می رود و از آن می گذرد.

نیچه با فریاد بلند “نه” گوش نیهیلیسم را کر می کند و همزمان به وجود خود “آری” می گوید و خوشبخت می شود:
“این خوشبختی نصیب من است که پس از هزاران سال گمراهی و آشفتگی، راهی یافته باشم که بسوی <یک آری> و بسوی <یک نه> رهنمون باشد. <نه> می آموزم به هرچه که ناتوان کند، نسبت به آنچه از پای در می آورد. <آری> می آموزم نسبت به هرچه نیرومند کند و نیرو افزاید.” (اراده ی معطوف به قدرت/ 83-84)
بدین سان نیچه ابتدا با صداقت می پذیرد که مانند بسیار کسان به نیهیلیسم دچار است، سپس برای براندازی آن مسیر را تا انتها پیموده و بر علیه آن عصیان می کند.

منابع:
-اراده ی معطوف به قدرت/ فردریش ویلهلم نیچه/ ترجمه محمد باقر هوشیار/ چاپ سوم 1381/ نشر فروزان
-مقاله نیهیلیسم/ دانلدای کراسبی/ ترجمه محمود لطفی/ نامه فرهنگ شماره 54
-مقاله سرچشمه های فلسفی قاره ای/ سایمون کریچلی/ ترجمه خشایار دیهیمی
-سخنرانی کامو و نیهیلیسم/ ج.د. کامران/ انجمن فلسفی آگورا
-تسخیر شدگان/ فئودور داستایفسکی/ ترجمه علی اصغر خبره زاده/ نشر آسیا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
error: محتوا محافظت شده است!!
بستن