
«چشمهایش» – که گروهی آن را بهترین کار علوی میدانند – داستان بلندی است به شیوه روایت گوئی، بازیابی خاطرهها. گره داستان به وسیله ناظم «موزه هنری» و بازجوئی او از «فرنگیس». . . باز میشود و ادامه مییابد. اگرچه در داستان درباره «شهر خفقان گرفته تهران» و خودکامگی وحشتناک دوره بیست ساله، زیاد سخن میرود، جو عاشقانه و رومانتیک گونه شگرفی بر سراسر آن سایه افکنده است و به سخن دیگر ازدولایه درست شده. در لایهای ماجرای عاشقانه استاد ماکان و فرنگیس جریان دارد و در لایه دیگر مبارزه روشنفکران برضد خودکامگی و ارتجاع، و برخلاف پندار گروهی از منتقدان، روند عاشقانه، روند مبارزه سیاسی را در سایه خود گرفته است. آدمهای داستان بیشتر روشنفکران هستند، برتر از همه «ماکان» است: نقاش و انسان بزرگ، کسی که تصویر «آقا رجب، نوکرش را بارها کشید» ولی «رجال» را به روی پرده نیاورد. کسی که در گرما گرم خودکامگی با دیو نادانی و استبداد پنجه نرم کرد، و در تبعیدگاه کلات جان سپرد. «عوام میگفتند که عشق زنی او را از پا در آورد. فهمیدهها معتقد بودند که عشق به زندگی اورا تا پای مرگ کشاند.» ماکان مرد رازداری است، چهرهای عبور دارد، کمتر شوخی میکند، با آشنایان و شاگردان و زنان رکوروراست سخن میگوید. دلیراست و بی پروا، و امتیازهای هنرش را به نیکی میشناسد. حتی هنگامی که شاه به مدرسه نقاشی می آید، خم و چم نمی شود و سیگارش را خاموش نمی کند. شاه میپرسد: کجا نقاشی یاد گرفته. میگویند در فرانسه و ایتالیا و او میفرماید: معلوم است که در فرانسه بوده والا آنقدر که بی ادبی نمی شد. وزیر دربار، «خیل تاش» میکوشد، استاد را با خودکامکی آشتی دهد ولی ماکان زیر بار نمیرود، و عطای او را به لقایش میبخشد. ماکان تصویر خیل تاش را میکشد زیرا به نظر او خیل تاش چند سر و گردن از اربابش بزرگتر است. اما شاهکار او تصویرهائی است که از «آقار جب» و دیگر مردم ژرفا کشیده است، و این به معنای پیوند نقاش مبارز با توده هاست. عاشقانه ترین کار ماکان «پرده چشمهایش» است، که در بردارنده رازی است. و بازگشودن همین راز است که داستان «چشمهایش» را میسازد. همان گونه که «لبخند مونالیزا»ی داوینچی به رازهائی اشاره دارد، پرده چشمهایش نیز مردم را به حیرت می کشاند، و به جستجوی راز آن بر میانگیزاند.
درباره داستان چشمهایش چه باید گفت؟
گفته اند: « شخص مهم و اصلی این داستان… نه خود نقاش است و نه کسی که جویای اسرار زندگی اوست، بلکه زنی است که موضوع آن پرده نقاشی بوده است. نویسنده این زن را باوضوح و دقت تمام تصویر کرده به حدی که خواننده پس از اتمام مطالعه کتاب، میپندارد آن زن را خود دیده و با او آشنا بوده است. شاید توجه تامی که به تصویر روحیات وخصال این زن شده است، بعضی از اشخاص دیگر، از جمله جوینده سرگذشت استاد را، اندکی بیش از حد در تاریکی قرار داده باشد. اما به هرحال ساختمان رمان» برخلاف اغلب رومانهائی که نویسندگان ایرانی نوشته اند، درست و و بی نقص است و همین نکته موجب گیرائی داستان میشود و خواننده را چنان جلب می کند که نمی تواند پیش از اتمام کتاب آن را از دست بگذارد. «چشمهایش» هم از نظر دقت و مهارتی که در تصویر روحیات اشخاص آن بکار رفته و هم از جهت درستی و کمال قالب داستانی آن، در ردیف اول رمانهای فارسی قرار میگیرد. موجب تاسف است که نویسنده نخواسته همان دقتی را که در ساختمان داستان بکار برده در ساجتمان عبارات نیز معمول دارد، با آنکه انشای کتاب در اکثر موارد فصیح و سلیس است بی نقص نیست… انتشار این کتاب مقام نویسندگی بزرگ علوی را بسیار از سابق بالاتر برده است» (سخن دوره چهارم، ص ۱۶۳)
در نقد دیگری درباره چشمهایش نوشته اند کـه علوی در طرح چهره استاد ماکان شخصیت دکتر ارانی و کمال الملک را یگانه کرده است، به این معنی که استاد ماکان از نظر هنری کمال الملک است و از نظر سیاسی دکتر ارانی. در چشمهایش، ماکان به کلات تبعید می شود و در آن جا بطور مرموزی میمیرد. این توصیف به کمال الملک بر میگردد، اما در آن جائی که ماکان، مبارزه میکند و با شهربانی در میافتد، و در بالای گروهی سیاسی قرار میگیرد، و توقیف میشود حسب حال دکتر ارانی است. از این گذشته علوی جریان مبارزه پنجاه و سه نفر را در چشمهایش منعکس کرده ولی مساله را بیش از آنچه بوده است مبالغه آمیز جلوه داده. روشن است در دوره بیست ساله و از ۱۳۱۰ به بعد مبارزه سیاسی در کار بوده است ولی نه به آن گستره ای که در «چشمهایش» میبینیم. علوی رویدادها را به گونهای گروه متشکل و وسیعی تصویر میکند که خواننده گمان مبارزان با دستگاه خودکامگی دست و پنجه نرم می کرده اند، در حالیکه مبارزه در حوزه کوچکی جریان داشته و این مبالغه آمیز جلوه دادن رویدادها، با واقعیت تاریخی نمیخواند. ( خلیل ملکی، مجله علم و زندگی،۱۳۴۱)
در «چشمهایش» و «میرزا» و «سربازسربی» … و چند داستان دیگر علوی، مجسمه سازی یا نقاشی زمینه یا بهانه تصویر رویدادها یا وصف منش آدمها شده است و در «رقص مرگ» «تاریخچه اطاق من» و «عروس هزار داماد» … موسیقی به طرح داستانها راه یافته. در هر دو زمینه، نقاشی و موسیقی – که در جریان داستانها راه می یابد – علوی به سبک کلاسیک یا کلاسیک جدید نظر دارد. تصویرهای ماکان یادآور تصویرهای کلک نقاشی کمال المللی است. «دریکی از این طرحها، آقا رجب خوابیده وضع تنه و بازوها و لنگ درازش با چند خط نمایان است … استاد سعی کرده که باطن او را نشان بدهد اما چیزی دستگیر تماشا کننده نمیشود. ققط آنچه هوید است اثرات دردناک یک گذشته پرمشقت است.» پرده چشمهایش نیز به گونه ای وصف می شود که با کار نقاشان کلاسیک همانندیدار د. آهنگهای نو اخته شده در داستانهای علوی بیشتر از صفحههای گرامافون پخش می شود، و فضائی غمنال و گاه نفرت آوری به داستانها میبخشد : «صفحه ای که روی گرامافون میچرخید، آهنگ خراشندهای مینواخت. » و گاهی ساز زنها مینوازند. «نوای خشک و بی ارتعاش ساز مانند نعره گریه در شبهای بهار با همهمه جمعیت مخلوط میشد.» در چشمهایش نیز – چنانکه دیــدیم – دونـــاتلو روی دریاچه در قایق، شورانگیز عجیبی می خواند، مثل این است که همه شور و شهوت و رؤیای مرگ پیشرس خود را زمزمه می کند. خود فرنگیس نیز به ناظم درباره علاقمندیش به موسیقی سخن میگوید. نخست از آهنگ یا قیلم که درونمایه آن حسب حال اوست.
فرنگیس که محور داستان اوست. ماکان به همان اندازه در چشمهایش بازیگر اصلی است، و علوی منش روشنفکری انقلابی را در چهره او نشان میدهد. دیگر آدمها : آقا رجبی، خداداد، مهربانو، محسن کمال، سرهنگ آرام، خیل تاش، دوناتلو – که نقش های فرعی را به عهده دارند، کم و بیش در جای خود هستند. سرهنگ آرام همان سرهنگ آیرم دوره بیست ساله است که در زمان مغضوب شدن تیمورتاش، قدرت عجیبی بدست می آورد، و پس از گردآوری پول بسیار، با حیله ای ماهرانه از ایران بیرون می رود، و حتی شاه را نیز فریب می دهد. آرام در «چشمهایش» نیز فردی است قدرت طلب، هوس باز، پول دوست و خوشگذران و سنگدل: «من موقتی در ایران هستم. زندگی در ایران با این طرز قزاق بازی با طبع لطیف من سازگار نیست. فایده زندگی در این شهرگند چیست؟ اصلا من برای تفریح و خوشگذرانی ساخته شده ام. آن مهمانیها، آن شب نشینی ها، آن زنهای آراسته، آن دم و دستگاه را آدم بگذارد و بیاید فحشهای رکیل بشنود؟» از نظر آرام، مردم شایستگی همان حکومتی را دارند که بر آنها فرمانروائی می کند. از این بهتر چیزی نمیفهمند. اگر کسی بخواهد آنها را به زندگانی بهتر بکشاند اشتباه می کند، مثل اینکه قورباغه را از لجنزار بیاورید توی پرقو بخوابانید . قورباطه توی لجن خوش است!
سخن آرام از جهتی که به رکود اجتماعی دورهٔ بیست ساله اشاره می کند، درست است، به همین دلیل وظیفه ماکان و یارانش در چنین دورانی خطیرتر است. امروز ما باید دشواری کار آزادیخواهان ایران را در دوره خودکامگی۱۲۹۹ تا ۱۳۲۰ درک کنیم. دشواری مبارزه در «جامعه ای را که در آن قریب هشتاد و پنج درصد بیسواد بودند.
ما در اینجا تأکیدی نداریم که اندیشهٔ علوی، طرز تفکر خرده سرمایه داری است، ولی آنچه در چشمهایش بیشتر به دیده می آیه این است که این داستان بیشتر عاشقانه و روان شناختی است تا سیاسی و اجتماعی. داستانهای علوی در مجموع بیشتر به نویسندگان رومانتیک جدید همانند است نه به داستانهای گورکی و شولوخوف و آستروفسکی.
نمی گوئیم که در آثار هنری باید « ایدئولوژی» معینی به زور جا داده شود، و نویسنده باور معینی را پیش روی بگذارد و آن گاه داستان بنویسد. این کار محدود کردن هنر و زندگانی است، ولی هنگامی که « چشمهایش » دعوی تصویر کردن مبارزهٔ سیاسی را دارد، نویسنده آن باید ژرفای منش آدمها و جامعه را مجسم کند، و کل حرکت جامعه را در روند رویدادهای واقعی و ژرفائی به بحث بگذارد. دانستان « چشمهایش » جز در برخی صحنه ها از عهده این مهم برنیامده است.
نویسندهای برای رد کردن این انتقاد بنیادی بر «چشمهایش» به سفسطه پرداخته و می نویسد: « گفته میشد که در چشمهایش، واقعیت تاریخی و طیقاتی دورانی که یاد میشود، کمابیش در خاموشی مانده است … آدمهای داستان بیشتر از روشنفکران و خرده بورژواها هستند و اگر کارگری پیدا شد، آخر سر به زبونی و ناتوانی افتاده و … (ما) داد و بیداد راه میانداختیم که آقا بزرل «رمان » نوشته نه فلسفه اقتصاد یا مبارزه طبقاتی … می گفتم: باید دید نویسنده چه خواسته بگوید نه اینکه به او ایراد گرفت که چرا چیزی را که ما دلمان خواسته نگفته … حرفمان این بود که ترقی خواهی نویسنده را با وابستگی طبقاتی آدمهای داستانش نمی توان سنجید بلکه باید دید این آدمها در چه راهی میروند … و به کدامین فرامین تن در میدهند یا در چه چاهی میافتند حرفهای کشک یعنی همین با این نویسنده هنوز نمیداند که داد آثار هنری خواه و ناخواه اندیشه پنهانی نویسنده منعکس میشود.
چشمهایش در مقام داستانی روان شناختی – که در آن زیر و بم گرایشهای زنی اشرافی به نیکی تصویر شده… اثری تحسین انگیز است ولی چونان داستانی انقلابی کمبودهائی دارد. در اینجا نیز خواننده میخواهد ژرفای زندگانی آقارجب، شاطر، خداداد، محسن، کمال و مبارزان انقلابی را ببیند. همراه نویسنده به بیغوله های زندان برود، و طعم شکنجه و دست بند قپانی را بچشد… ولی نویسنده بیشتر دلش همراه فرنگیس است، و روند احساس و درون او را پی گیری می کند. فراموش نکنیم که داستان از زبان فرنگیس نقل می شود، و دلسوزی « ناظم مدرسه) (نویسنده کتاب) همراه اوست. کوشش ناظم به ترغیب زن ناشناس به سخن گفتن درباره «راز چشمها» و ارتباط زن با تبعید استاد، آثاری از تصنع دارد. عشق زن اشرافی آمده است و همه چیز را در سایه خود گرفته. البته در این زمینه در پایان داستان روشن می شود که عشق در زندگانی ماکان زیر سایه مبارزه های انقلابی اوست، و با اوصافی که علوی از او بدست میدهد نباید انتظار داشت چنین انسانی اصول باورهای خود را فدای عشق به زنی کند. تازه اگرماکان تسلیم عشق می شد، و در مبارزه عقب می نشست… این جریان خود داستانی دیگر می شد، داستانی که البته علوی قصد نگارش آن را نداشت. داستان در این صورت می شد ماجرای مردی که در برابر وسوسه عشق تسلیم شد!… پیداست علوی فرنگیس را به اوج میبرد تا کشش داستانی ایجاد کند تاخواننده علاقمند شود و ببیند این زنی که استاد را عاشق و دیوانه خود کرده کیست؟ گمان نمی کنم هیچ ناقد یا خواننده ای کشش داستان را در این زمینه انکار کند. راز افسونگر «چشمها» چون رشته امرئی خواننده را میکشد و میبرد. کلی علوی در وصف حالات فرنگیس و راز چشمهای عاشق کشش، جادوها می کند، تضاد درونی او را نشان میدهد: «همیشه دو دل بوده ام. همیشه با یک پا به طرف سراشیبی و با پای دیگر رو به بلندی رفته ام. در نتیجه وجود من معلق بوده است.» «من آن چیزی هستم که مردم ظالم می نامند. قوی در برابر ضعیف و مطیع در برابر قوی.» ماکان «نخواست یا نتوانست ادراک کند که در اعماق روح من چه قوای شیطانی و نیروهای انسانی با هم در حال ستیزند» ولی توجه بیش از حد به فرنگیس و واژگان شسته رفته علوی، مبارزه انقلابی را در سایه سار جادوئی عشق میگذارد.
با این همه، چشمهایش، یک اثر بدیع هنری است. نویسنده در توصیف مناظر و حالات چیره دستی می کند. اگر چشمهایش از روند انقلاب کمتر میگوید، از منش ماکان و فرنگیس و خداداد تصویرهای افسونگرانه ای بدست می دهد. می توان فرنگیس را در برابر دیده مجسم کرد که با چهره روشن و اندام کشیده متناسب و چشمهای جادوگر آتش به جان شیخ شاب می زند، و ماکان را دید که سرافراز و دلیر در راهی خطر ناک گام برمی دارد و خداداد را که « یکپارچه آتش و یا بسته عصب» است… علوی درباره کارهای خود (و چشمهایش) می نویسد: «هیچ یک از آثار خود را نمی پسندم. هریک از آن ها دارای معایب و نقائصی است که سازنده آنها بهتر از هر کس دیگر آنها را میبیند وباز می شناسد. یقین دارم اگر قهرمانان مخلوق من زبان داشتند ایرادهای فراوان بهمن می گرفتند، حق هم داشتند و اگر من آثار خودرا منتشر نکرده بودم، امروز بیرحمانه باقلم سرخ به جانشان می افتادم و سرودست (آنهارا) می شکستم. اما دیگر دیر شده است. آثار من از خالقشان انتقام میک شند. داغ آنها به صورت مسن خورده است و من نویسنده آنها هستم. از یک اصل کلی گذشته، چشمهایش را بیشتر از دیگران میپسندم، با وجود بعضی خطوط ناشیانه ای که در قیافه فرنگیس و ماکان دیده می شود، هنوز هم من عاشق زیبائیهای این زن هستم و به یک دندگی معایب و نقائصی است که سازنده آنها بهتر از هر کس دیگر آنها را میبیند و باز می شناسد. یقین دارد اگر قهرمانان مخلوق من زبان داشتند ایرادهای فراوان به من می گرفتند، حق هم داشتند و اگر من آثار خود را منتشر نکرده بودم، امروز بیرحمانه با قلم سرخ به جانشان می افتاد و سرودست (آنهارا) می شکستم. اما دیگر دیر شده است. آثار من از خالقشان انتقام می کشند. داغ به صورت من خورده است و من نویسنده آنها هستم. از یک اصل کلی گذشته، چشمهایش را بیشتر از دیگران میپسندم، با وجود بعضی خطوط ناشیانه ای که در قیافه فرنگیس و ماکان دیده می شود، هنوز هم من عاشق زیبائیهای این زن هستم و به یال دندگی استاد احترام می گذارم. به نظرم چوب بست تمام داستان استوار و پابرجاست. این کتاب چه در ایران و چه در اروپا مکرر مورد انتقاد قرار گرفته است، و اغلب منتقدین نظر خطاپوش داشته اند و کمتر ایراد به پایه های داستان گرفته اند. استقبال خوانندگان نیز، نظر مرا تایید می کند… این کتاب در عرض ده سال، چهار بار در ایران منتشر شده است و تعداد نسخ آن در اروپا تا سال ۱۹۶۰ به صد هزار خواهد رسید. من سعی کرده ام در «چشمهایش» یا خاصیت نژاد خودمان را نتیجه موقع جغرافیائی و سیاسی و اقتصادی ایران است، و کوشش پایان ناپذیر مردم کشورمان را درطلب کمال وجمال وستیز بامعاندین را بیان کنم. این آرزوی من بودہ است.»
گردآوری: لیلا طیبی فرد





به نظرم این رمان انقدرها هم خوب نبود شخصیتها همه شعار زده و کلی گویها و شعار دادنها از زبان شخصیتها بیداد میکند من اصلا دوست نداشتم تصور کنید که زمانی که ناظم تابلو را به خانه فرنگیس میبرد دهها صفحه از کتاب اختصاص دارد به حرفهای فرنگیس که دارد به شکلی گاها خود شیفته و گاهی با تواضع و واقع بینی تصنعی حرف میزند و این خسته کننده است کلا خیلی بیشتر انتظار داشتم ازان
کاملا موافقم خیلی کمتر از اسمش بود
ما افراد سیاسی این داستان رو بدون هویت یافتیم. مهم بود با آن همه فضای رعب آوری که دم پهلوی دوم گرم اجازه چاپ اثر رو میده ما فاکتور های استبداد و دیکتاتوری رو می شناختیم در هر برهه ای و هر قومیتی دیکتاتوری نمودهای متفاوتی داره که باید در این اثر این نمود ها پرداخته می شد که نشد. شخصیت ها مسطح هستند لایه لایه نیستند ماکان رو دوست می داشتیم بیشتر می شناختیم نه تنها از توصیف که بیان موقعیت های مواجهه با زن….و اما زن داستان به شدت سطحی و بی رنگ بدون شکل تصور میشه زنی معلق بین سنت و مدرنیته ….
بنظر اینجانب که امروز جمعه مصادف با ۲۱/۰۶/۲۰۱۹ینی ۳۱/۳/۱۳۹۸ این رمان جالب و خواندنی رو تموم کردم البته حدود ۲هفته ای بنا به دلایلی طول کشید ؛رمانی است با شاخصه های بین المللی و روایتی بی نظیر دارد که هر خواننده ای رو سر ذوق میارد و پیگیر ادامه ی داستان میکند و با جرأت میگویم جزء بهترین رمان و یا داستان های جهان هست چیزی همطراز رمان مادر از ماکسیم گورکی بزرگوار و امیدوارم استاد علوی بزرگوار رو بیشتر از اینا درک و با روح و لطافت درونی اش آشناتر شویم و جدی تر پیگیر ی کنیم.. با سپاس و دروود
منم امروز یعنی ۱۹ تیر ۹۸ این رمان رو تموم کردم،نکته ی جالب این رمان کشش زیاد آن هست که باعث پیگیری فراوان خواننده میشه،تاثیرش روی من به حدی بود که سه روزه تمومش کردم و اگه چند ساعت سراغش نمیرفتم همه ی فکر و حواسم درگیر شخصیت های داستان بود تا زودتر بهشون ملحق بشم و از ادامه ی ماجرا سر در بیارم،داستان تا قبل اینکه ناظم زن ناشناس رو پیدا کنه بسیار هیجان انگیز ،دارای کشش و پلیسی وار بود، بعد اون که پیداش میکنه و تابلو رو به خونه ش میبره کمی یکنواخت و گاها خسته کننده میشه ، تا اون جایی که در کنار نهر کرج داستان به اوج خودش نزدیک میشه،تعبیر زیبایی که اون جا فرنگیس از عوالم اون شب عاشقانه به کار برد : «گویی می ترسیدم که این حالت دیگر تکرار نشود و از همین جهت باید برای یک عمر بدبختی توشه گرفت…» و ادامه ی ماجرا که جدال دل و عقل استاد ماکان و فرنگیس بود که بسیار زیبا بیان شد،ترغیب شدم که بقیه ی کارهای آقای بزرگ علوی رو هم بخونم،کاش کار سینمایی این اثر هم ساخته بشه
منم به ساخت کار سینمایی فکر کردم. ولی بعید میدونم تو سینمای ما بشه در مورد چشم یه خانم فیلم ساخت …
سلام ببخشیدشماکه این رمان روخوندیدمیشه اسم شخصیت های اصلی رمان روبگید؟
اصلی ترینش همون فرنگیسه که داستان هوا محور اون میچرخه و کلا از همون نشأت گرفته ولی خب
میشه گفت
فرنگیس
ماکان وآقای ناظم
فیلمش اگر تو ایران ساخته بشه کلی سانسور بهش میخوره و داستان به کل نابود میشه
من که خیلی ناراحت شدم!!!!غم انگیز بود
با سلام.من فکر میکنم نسبت به تعاریفی که شده بود داستان جذابی نبودوبه طرز اغراق آمیزی چندین صفحه به زیبایی و خود شیفتگی فرنگیس اختصاص داده شده در این رمان،و اگر توهین به قلم استاد علوی نباشه اصلا داستان خوبی نبود،من به تازگی شوهر آهو خانم و دختر دائی پروین اثر علی محمد افغانی رو خوندم که فوق العاده بودن و توصیه میکنم حتما بخونید.شاید نا خواسته من مقایسه کردم اما چشمهایش حرفی برای گفتن نداشت…
احسنت منم اولش خیلی خوشم اومد ازداستان ولی ازاواسطش که فرنگیس شروع به صحبت میکنه دیگه خوشم نیومدازداستان من خیلی نمیتونم به جریانات سیاسیش خرده بگیرم چون کلا ادم سیاسی نیستم اما ازجنبه های اخلاقی اصلا خوشم نیومد وبه نظرم دورازواقعیته که یک زن اینقدر بامردی که برای اولین بارهست میبینه اینقدرراحت درباره رفتارهای ناشایست خصوصیش صحبت کنه واخرداستانم که تابلو رو پس میزنه خیلی دورازانتظاربود .
با احترام به نظر شما، من فکر میکنم که نقطه قوت داستان، سخن های فرنگیس بود و نویسنده در این صفحات با چیره دستی تناقض های روحی این زن رو بیان کرده و به قول خودش حفره های روح این انسان رو توصیف کرده.در جهان واقع هم، بسیاری از انسان ها مانند فرنگیس سرشار از این تضاد ها و تناقض های روحی و شخصیتی هستند که با افزایش سن در آن ها رشد کرده و مایه ی سیاهبختی آن ها شده. به علاوه، جسارت و صداقت این زن در توصیف حالات و ضعف های خود تامل برانگیز بود. و نهایتا من در حالات این شخصیت چیزی دور از واقع نمیبینم چراکه انسان بسیار بسیار پیچیده است و این پیچیدگی و تقابل داستان “چشمهایش” را ارزشمند کرده است.
دقیقا باهاتون موافقم اتفاقا داستان از جایی که صحبت های فرنگیس شروع میشه جالب قبلش صحبت های میشه گفت تکراری
دست و پنجه نرم کردن با احساسات رو میتونیم از صحبت های فرنگیس بفهمیم که به شدت قشنگ و قابل لمس بیان شده بودن البته برا کسایی که یجوری توی زندگیشون جای فرنگیسن قابل درک تر از جمله خودم
شاید به خاطر حسن نیت آقای ناظم هست که تابلو باارزش چشمهایش را براش آورد،فرنگیس هم بهش اعتماد کرد
باسلام
بقدری داستان خواننده رو بطرف خود میکشید سه روزه کتاب روتموم کردم ماکان به تعبیری همان کمال الملک بوده وموضوع داستان نشان میده نامهای ماندگار چه سختیهایی در زمان حیاتشان تحمل میکنندودرزمان خودشان آنطور که شایسته شان باشد درک نمیشوند
زندگی شخصی فرنگیس به قدری عذابم داد که دارم نابود میشم!
سالها توی فکر این بودم که چرا من انقدر عجیبم و این چه زندگییه که برای خودم ساختم! چرا هیچ کار فایده داری ازم بر نمیاد! تا اینکه این کتاب رو خوندم و متوجه شدم که این دغدغه مطمئنا درد درونیه خیلی از آدمهاست و فقط من درگیرش نیستم.
آرامشی که دنبالشیم ولی هیچ وقت پیداش نمیکینیم!
این کتاب به واقع چیزی بود که خیلیا دلشون میخواد ابراز کنن ولی توانایی و تبحر نویسندگی رو ندارن.
با وجود اینکه از این دنیا رفتن ولی هزار بار ازشون تشکر میکنم برای روشنیی که توی این روایت بود
درود بر نویسنده بزرگ این کتاب آقای بزرگ علوی
دوستان سلام من این کتاب را وقتی هنوز نوجوانی ۱۲ساله بودم و تازه آفتاب انقلاب می دمید خواندم بعد از آن بارها دوباره خوانی کردم کتابخوانی تنها سرگرمی نسل شوریده ما بود تقریبا همه ی کارهای استاد علوی را خواندم همه مملو از عشق و مبارزات سیاسی بودند و به طبع، موافق احوال سن و سال ما و شرایط منقلب آن روزگار!!! بزرگ علوی در ترسیم زن بسیار پیشرو بود برخلاف صادق هدایت و چوبک که زن در داستان هایشان بیشتر خرافاتی شلخته و ملعبه ی دست مردان بود در داستانهای علوی زن نماد فرهیختگی بود و معشوقی خواستنی مارگریتا مینروای عاقل و فداکاری در رقص مرگ یه رنچکا آن زن که سایه وار آمد و پرده های ضخیم اتاق تاریک مرد مغموم داستان را کنار می زند تا آفتاب بتابد در چشمهایش باز زنی تحصیل کرده و معشوقی ثابت قدم را می بینیم و در تحت الحنک زنی که به زندگانی تحمیلی «نه» می گوید و علیه عرف جاری و قوانین ضد زن طغیان میکند آنکه را دوست دارد بر می گزیند و قید سرنوشت را تا آنجا بر نمی تابد که مردی که به او تحمیل کرده اند و زندگی او فرزندش را به تباهی کشانده بود مسموم می کند و همین زن وقتی پای آینده نوه اش بمیان می آید تنها دلخوشی زندگی اش «معشوقش را» رها می کند…علوی در ۵۳ نفر هم عالی بود و کاری کرد کارستان و بخشی از تاریخ روشنفکری را برای همیشه ماندگار کرد هر چند در آخرین کارش «ساواکی » هیچ توفیقی نیافت و این اثر تقریبا نادیده گرفته شد با این حال چیزی از ارزش های بزرگ علوی کم نشد…جا دارد که همگی به افتخار آثار جاودان و شخصیت رنج کشیده اش به پا خیزیم و نسبت به این نویسنده ی بزرگ عرض ادب کنیم روانش شاد
داستان جذاب بود. لایه های پنهانی از شخصیت انسانها همچنان راز آلود مانده است. شخصیت حساس زن خوب تصویر شده است. پایان داستان نمی تواند باعث اغنا خواننده شود. پس از اتمام داستان ذهن مخاطب همچنان درگیر سوالاتی پیرامون ماکان و نحوه قضاوتش می ماند. این نوع داستانها در دل خود پابان بازی دارند که خواننده را در خود غرق می کنند.
به نظر من کتاب خوبی هست و فقط اینکه بعضی از قسمت ها بیشت از حد توضیح های تکراری داده شده ولی در کل خواننده رو خیلی به ادامه ی خوندن داستان تشویق میکنه…
علوی عشق نوشته است. در قالب سیاست، عاشق بودن را به تصویر کشیده و روی پوستهی یک تم عاشقانه حرف سیاسیاش را حکاکی کرده و به حکومت ظالم زمانهاش تاخته…
چشمهایش اگرچه با تعلیقش شما را به دنبال خود میکشاند اما هر لحظه امکان پاره شدن ریسمان کشش آن وجود دارد. اگرچه فضاسازی ضعیفی دارد اما چنان با زبانی عالی، قدرتمندانه شخصیتهای داستانش را پرداخته که هرکدام از آن ها بدون کم و زیاد به مخاطبش معرفی میشود و او را با عمیقترین خصوصیات درونی شخصیت اصلی داستانش هم آشنا میکند.
کتاب علوی همانقدر که خواننده را میخکوب میکند، میتواند او را درمیانه های راه خسته کند. همانقدر که شاهکار است، می تواند معمولی باشد.
من دو روزه تمومش کردم فوق العاده بود احساسات یه زن رو خیلی خیلی درست به تصویر کشیده بود من هنوز باورم نمیشه این داستانو یه مرد نوشته
سلام.
شما پس باید کتاب تصرف عدوانی اثر لنا آندرشون رو مطالعه بفرمایید.
درسته منم همینو میخواستم بگم که معمولا داستانهایی که مردان مینویسند توصیف درستی از زن نداره و مشخص هست که یک مرد نوشته که روحیات زن رو نمیشناسه اما علوی توصیف درستی از احوالات و روحیات درونی یک زن داره و به درستی زنان رو میشناسه
داستان عاشقانه بین استاد ماکان و زن ناشناس،بقدری برای من جذاب و نفس گیر بود ،بخصوص با صدای بی نظیر آقای آرمان سلطانزاده،که من کتاب رو سه روزه تموم کردم.علاقه مند شدم که کارهای دیگر این نویسنده بزرگ ایرانی رو بخونم.
سلام ببخشیدلحن کتاب چشمهایش چی بود؟
امروز این کتاب رو تموم کردم و ب جرات میتونم بگم جزء بهترین کتابایی بوده ک تا الان خوندم،فوق العاااده بود،گیرا،جذاب،پر احساس…فکر آدم مدام درگیرشه و نمیتونه بذارتش زمین…
دغدغه های یه دختر برای یه زندگی مفید و تلاش و نترس بودنش برای عشقش ستودنی بود و اینکه ما آدمها چقد راحت از رو ظاهر کسی باطنشو قضاوت میکنیم…
فقط کاش ماکان بهش فرصت اینو میداد که خودشو بهش بشناسونه،کاش ماکان میفهمید که…
امروز این کتاب رو تموم کردم و ب جرات میتونم بگم جزء بهترین کتابایی بوده که تا الان خوندم،فوق العاااده بود،گیرا،جذاب،پر احساس…فکر آدم مدام درگیرشه و نمیتونه بذارتش زمین…
دغدغه های یه دختر برای یه زندگی مفید و تلاش و نترس بودنش ستودنی بود و اینکه ما آدمها چقد راحت از رو ظاهر کسی باطنشو قضاوت میکنیم…
فقط کاش ماکان میفهمید که…
به نظر من رمانی بسیار ارزشمند است.واقعا از خواندش لذت بردم.درنگاهی کلی میتوان گفت،توصیف وقایع بسیار دقیق وبا الفاظ ظریف که خواننده به راحتی فضا را لمس وحس میکند.موضوع رمان هم جذابیتهای چندگانه ای داشت.هم عاشقانه،هم فضای سیاسی وقت وهم فعالیتهای دانشجویی،هنری واحتماعی را به شکل بسیار زیبا در کنار هم قرار می دهد.
کتاب چشم هایش داستانی انقلابی را از نگاهی متفاوت و جذاب آفریده است. از نگاه یک دختر در طبقه مرفه جامعه که همیشه مورد محبت پدرش است و با وجود اینکه همه فکر میکنند کسی از این طبقه انگیزه ای برای مبارزات انقلابی ندارد عشق به یک هنرمند مبارز انگیزه این دختر می شود تا خود را و تن و روح خود را فدای این هنرمند کند که در اصل همه این ها را فدای انقلاب کرده. ما در این داستان انقلابی فقط به شکنجه های فیزیکی و سختی های طبقه پایین نمی پردازیم. شکنجه های روحی یک دختر از طبقه مرفه را درک میکنیم که برای این منظور نویسنده در توصیف عمیق روحیات و احساسات این دختر خارق العاده عمل کرده به طوری که با توجه به مشخص نشدن اسم واقعی او، هرکدام از ما ممکن است جای او باشیم.
سلام اقای بابرد شماکه چندبار این داستان چشمهایش علوی رو خوندین میشه دررابطه باعناصر این داستان مثل د
رون مایه داستان و زاویه دید توصیح بدین
سلام، من تازه رمان رو تموم کردم و می تونم بگم یکی از بدترین رمان هایی بود که تا به حال خونده بودم. سردرگمی و عدم ثبات شخصیت زن داستان نقطه ضعف رمان بود و عشق استاد ماکان و فرنگیس، با توجه به شخصیت این دو کاراکتر، اصلا به نظرم منطقی نبود. پس چه فرق بود بین استاد ماکانی که قلبش برای مشکلات مردمش میزد و هوسباطان اطراف فرنگیس که به قول خودش اون رو فقط از سر هوس میخواستند، در نهایت استاد هم فریفته چشمان او شد، درصورتیکه شخصیت قوی ای نداشت فرنگیس. من ارزشی در این عشق ندیدم. و در واقع با توصیفات فرنگیس از خودش، کاری که در آخر داستان کرد، خیلی هم از خودگذشتگی نبود، چون خودش گفت که از بودن با استاد به خاطر طرز زندگی او بیم داشته. کتاب خیلی تناقضات آزاردهنده ای داشت
سلام بنظز من دایتان در کل خوب و روان نوشته شده و ولی متاسفانه خود شیفتگی فرنگیس حس خوبی رو به خواننده نمی ده و کتاب سرشاز از جملات تکراری از وضعیت عاطفی بین ماکان و فرنگیس خصوصا در مورد اولین ملاقات هستش و اصطلاحا اب بسته شده به داستان
به نظر من رمان گیرایی نبود .و خیلی با بی میلی خواندمش.فضای داستان خیلی گرفته و تاریک بود،و فرنگیس بدلیل داشتن عزت نفس بیشتر عصبی ام میکرد.در مقایسه با کتاب سمفونی مردگان اثر عباس معروفی که هفته پیش تمام کردم و یا کلیدر اثر محمود دولت آبادی که ماه قبل به پایان رسید این کتاب ضعیف تر به نظرم رسید.
سلام یه سوالی دیدم گفتم ازتون بپرسم شاید جوابشو بدونید.
ارزش ادبی رمان چشمهایش را توضیح دهید؟
اگه میدونید ممنون میشم بگید
من تازه شروع به خوندن کردم اما اصلا از ناظم مدرسه خوشم نیومد که انگار سالهاس هیچ زنی رو ندیده و به فرنگیس گفت هرزه و میخواست بهش پیشنهاد بده که شب رو با اون سپری کنه!واقعا به چه حقی؟؟؟فقط چون باهاش خندیده بود؟من اصلا خوشم نیومد
از نظر من این کتاب واقعا مسخره بود .حوصلم نمیکشید حتی یه صفحه ازش رو بخونم ولی چون ترجیح میدم کتابی رو نیمه تموم نکنم با بی حوسلگی تمام خوندمش.ماجرای داستان و همچنین شخصیت هاش اصلا برام جالب نبود.و کل کتاب باید سانسور میشد
من عاشق این کتاب شدم و اصلا برام خسته کننده نبود و به نظرم اگه خودتون هنرمند باشید مخصوصاً اگر نقاش باشید عاشق این کتاب میشید
من روزی ۴۰-۵۰ صفحه ازین کتاب رو میخوندم و گذر زمان رو اصلا حس نمیکردم این کتاب فوق العاده بود برای من
در نقد کتاب چند جا نام تیمور تاش را به اشتباه خیل تاش نوشته اید.با تشکر
رمان چشمایش رمانی است که خواننده را غرق خود می کند و پایانی غم انگیز از نرسیدن دو عاشق به یکدیگر دارد. اما به نظر من آنچه این کتاب را ارزشمند کرده مفاهیم و عبارتهایی است که به خواننده القا می کند و آن مفاهیم از روح سالم و معنوی بزرگ علوی نشات می گیرید. برای نمونه:
“تو وقتی ارزش داری که انسان باشی”. “نقاشی زمانی ارزش دارد که بتوانی احساساتت را در آن القا کنی ” و……..
بر وفق مراد نبود انتهای باز به شدت اغراق امیز وکاملا ساده این همه تعریف از این کتاب فقط وفقط به خاطر فضای سیاسی حاکم بر کتاب
کتاب قشنگی بود، حس و حال و خفقان اون موقع رو خیلی خوب منتقل میکرد و باعث میشد خواننده خودش رو توی اون موقعیت های مکانی و زمانی تصور کنه و حس و حال نوستالژی ای رو بگیره، فقط یه کم کشش داشت و طولانی شده بود ، میتونست خیلی قشنگتر تموم بشه و قصه ی عشق این دونفر هم بهتر باشه ، احساس میکنم در توصیف عشق دونفر کم کاری شده و به جزئیات و پایانش توجهی نشده و زود زود تموم شده.. در کل کتاب بدی نیست و حس خوبی میده
کتاب خوبی بود ادبیات پلیسی دارد نویسنده خواننده رو کشان کشان دنبال خود میکشاند. کتاب تیکه های قابل توجه و تاملی دارد. درمورد خفقان نظام های دیکتاوری،عشق،فداکاری درعشق،غرور ، واشتباهی که بین عاشق ومعشوق درشناخت هم صورت میگیرداست. البته ناگفته نماند که نویسنده چپ گرا بوده ونظام رضاخانی را به چالش کشیده است!
من در تاریخ ۶/۲/۱۴۰۵ این کتابو تموم کردم بخاطر اسم این کتاب از زمان مدرسه باهامون بودش فکر میکردم باید بخونمش و الان که تمومش کردم احساس میکنم زیاد در حد اسمش نبودو پایان جالبی نداشت من خودم زیاد درگیر فرنگیس شدم و نقششو دوست داشتم ولی کتاب بیش از حد در باره رضا شاه سیاهنمایی کرده و به پایان کتاب زیاد توجه نکرده انگار خوب تمومش نمیکنه در هر حال برای یکبار خوندنش می ارزید .با تشکر