فرهنگکتاب

نگاهی به داستان نویسی ارنست همینگوی

سرخوردگی از چیزهای مقدس و وازدگی از کلمات مجرد یکی از مشخصات اصلی نسل بعد از جنگ جهانی اول بود. جوانانی که با شور و شوق به جبهه جنگ رفته بودند از آنچه مقدس و پرافتخار بود رمیدند و آن قدر کلمات پرطمطراق و صفات عالی در گوششان فرو خوانده شد که حالت آشوب به آنها دست داد. در نظر آنها کلمات مجرد و منتزع «بی آبرو» و «ننگین» شد.

همینگوی بهتر از هر کسی این حالت نسل بعد از جنگ را دریافت، زیرا که خود او در همه آنچه بر این نسل گذشته بود سهیم بود. خود او بیش از هر کسی از چیزهای «مقدس» و «پرافتخار» سرخورده بود.

هنگامی که نخستین مجموعه داستان های بسیار کوتاه همینگوی به نام «در زمان ما» منتشر شد، طرز برخورد تازه ای با زندگی در ادبیات پدید آمد و راه وی برای انتقال احساس و برداشت نویسنده به خواننده ارائه شد.

همینگوی توده انبوه صفات عالی و آه و ناله ها و زاری ها را که مایه و ابزار کار نویسندگان و شاعران «حساس» بود، به عنوان «آشغال» دور ریخت. حقیقت این بود که در آثار این نویسندگان دیگر از تجربه خالص و مستقیم، که هسته اصلی هر کار هنری است، چیزی باقی نمانده بود؛ یا اگر هم احیانا چیزی مانده بود، در پوششی چنان ضخیم از الفاظ «بی آبرو» پنهان می گشت که اثری در دلها نمی گذاشت.

همینگوی دست به انقلاب بزرگی زد و راه بسیار دشواری در پیش پای خود نهاد. «در زمان ما» مجموعۀ چند داستان یا «طرح» بسیار کوتاه بود. ظاهر داستانها چندان مهم و قابل توجه به نظر نمی رسید؛ اما تأثیر آنها فوری و قوی و بادوام بود.

نویسنده مناظری غالبأ وحشتناک را با چند جمله کوتاه وصف می کند و آنگاه کنار می رود. در برابر چشم خواننده منظره از هر طرف گسترده است. تا چشمش کار می کند و نیروی خیالش او را می برد، ادامه دارد. این اثر را همینگوی در حقیقت نه با گفتار، بلکه با سکوت پدید می آورد. خواننده همینگوی عنصر راکد و منفعل نیست، بلکه خود در خلق آدم یا شیء یا منظره ای که موضوع بحث نویسنده است شرکت فعالانه دارد. این است که او نیز در حاصل کار که «تجربه هنری» باشد به اندازه نویسنده سهیم است. این است که این تجربه را روشن و نیرومند احساس می کند و این است که همینگوی را دوست می دارد.

البته اهمیت و معنای «در زمان ما» بلافاصله معلوم نشد، اما کسانی که برای دیدن ستاره هایِ تازه چشم تیزبین دارند ظهور ستاره را دریافتند.

در سال ۱۹۲۵ هنگامی که «خورشید باز هم می دمد» منتشر شد، معلوم شد که «در زمان ما» تیری نبود که کودکی به غلط بر هدف زده باشد. «خورشید باز هم می دمد» گزارش کارهای گروهی از روشنفکران امریکایی است که بعد از جنگ در اروپا سرگردان شده بودند و گرترود اشتاین آنها را «نسل تباه» نامید و بدین نام معروف شدند. اینها مردمی هستند که جنگِ سخت و بیهوده ای را پشت سر گذاشته اند. زخمی و سرخورده و خسته اند. نمی دانند غرض از زندگی چیست. هرروز خورشید باز هم می دمد و روزی از نو آغاز می شود و زندگی مانند آب رودخانه ای که هرز برود جریان دارد. در اینجا ما با «سخن» و «سخن وری» سر و کار نداریم. سر و کار ما با تجربه خالص و مستقیم است. کلمات بار دیگر به مقام اصلی خود، که دلالت احساس و مفهوم باشد، بازگشته اند. شرافت خود را بازیافته اند، زیرا که بیهوده و هرز به کار نرفته اند.

جیک بارنز، قهرمان کتاب «خورشید باز هم می دمد»، جوانی است که در جنگ زخمی شده و قوای جنسی خود را از دست داده است. اما هرگز از گذشتۀ خود سخن نمی گوید. می بیند فایده ای ندارد که هر ساعت «شرح پریشانی» خود را نقل کند. حتی وقتی که زنی علت فحاشی او را جویا می شود، در دو کلمه می گوید: «زخمی شده ام.»

زخمی، صفت همه قهرمانان همینگوی است. چنان که می دانیم خود او هم در جنگ زخمی شده بود. اما زخم های جسمانی قهرمانان او در حقیقت کنایه از زخم کاری تر و عمیق تری است که همه افراد نسل بعد از جنگ آن را با خود داشتند. این زخم کی و چه گونه پدید آمده بود؟

«وداع با اسلحه» که در ۱۹۲۸ منتشر شد می کوشد جواب این سؤال را بدهد. این کتاب داستان گرفتار آمدن جوانی است به نام فردریک هنری در جنگ بیهوده ای که هیچ کس معنای آن را نمی فهمد. سربازانش با آن مخالفند، افسرانش سرخورده اند و تکلیف خود را نمی دانند، کسی از کار سردارانش سر در نمی آورد. ابتدا فرمان عقب نشینی می دهند، و آنگاه سر راه می نشینند و افسرانی را که عقب نشینی کرده اند، تیرباران می کنند. درست است که فردریک ظاهرا از جنگ جان به در می برد، ولی پیداست که جان او دیگر جان سالمی نیست. مردی که در پایان کتاب زیر باران به هتل خود می رود تا اعماق روحش زخمی و خونین شده است. به نظر می رسد که فردریک هنری از آن هنگام به بعد خود را جیک بارنز نامیده باشد.

همینگوی با نوشتن «خورشید باز هم می دمد» و «وداع با اسلحه» رسالت خود را برای بیان حالت عاطفی نسل بعد از جنگ انجام داد. همچنین، با این دو رمان «سبک همینگوی» به وجود آمد. اما «مکتب» همینگوی هرگز به وجود نیامد، زیرا از میان گروه کثیری که در اروپا و آمریکا به تقلید او پرداختند – و می توان گفت که پس از ظهور همینگوی کمتر نویسنده ای از تاثیر او برکنار ماند – هیچ کدام راز اصلی کار همینگوی را به تمام درنیافتند.

در نتیجه در زمینه کار او هرگز اثری که دست کم نزدیک به کار همینگوی باشد پدید نیامد. گروهی به نوع وقایعی که در آثار او دیده می شد چسبیدند. جنگ و مرگ و شکست و خون را موضوع کار خود ساختند، و در نتیجه به مرحله نویسندگان داستان های پرحادثه سقوط کردند. گروهی کوشیدند انضباط عظیم نثر او را تقلید کنند و در نتیجه دچار تکلف بیان شدند. حقیقت این بود که همینگوی به معجزه ای توفیق یافته بود؛ او توانسته بود خودجوشی و خودرویی طبع را با انضباط همراه سازد. وی در ابتدای کار خود چند صباحی شعر می گفت. از روزهای شاعری یک چیز را همیشه به یاد داشت، و آن این بود که در نثر هم مانند شعر کلمه را در جای خود و برای ایجاد اثر خاص خود به کار برد. اشتباه نشود که نثر او به هیچ وجه «شاعرانه» – دست کم به معنای متداول کلمه – نیست. خیال بافی و بلند پروازی شاعرانه در او دیده نمی شود. به زندگی با چشم تازه ای، چشمی که هنوز رنگ ها را تشخیص می دهد، می نگرد. نگاه او مانند نگاه کودکی است که تازه چشم به جهان گشوده است. به همین جهت چیزهایی را می بیند که چشم های پیر و خسته از دیدن آنها ناتوانند.

همینگوی گوشی تیز، شامهای تند، پوستی حساس، و ذائقه ای قوی دارد. صدای لغزیدن یخ را درون سطل نقره ای که شیشه شرابی در آن نهاده اند از پشت در اتاق هتل می شنود؛ بوی سنگفرش مرمر کف بیمارستان را می شنود؛ با پوست خود از لباس شسته و پاکیزه لذت می برد؛ مزه شراب و بادام نمک سود و میگوی خشک را خوب احساس می کند. دنیا را از راه حواس قوی خود می نوشد و می بلعد. می کوشد دم را دریابد، با حادثه ای شگرف به زندگی رنگ و معنی بدهد. این است که به میدان های گاو بازی، و شکارگاه های آفریقا و میدان های جنگ و اعماق اقیانوس ها کشانده می شود. هریک از آثار او سوغات یکی از این سفرهاست.

چند مجموعه داستان کوتاه که پس از «وداع با اسلحه» از همینگوی منتشر شد، مانند «مردان بدون زنان» و «برنده سهمی ندارد»، که او را به عنوان شروع کننده راه تازه ای در زمینه داستان های کوتاه معرفی کرد. در این داستان ها شیوۀ همینگوی برخلاف با استادان پیشین، مانند موپاسان، تفاوت اساسی دارد؛ به این معنی که او برخلاف موپاسان در زندگی قهرمانان خود حادثه ایجاد نمی کند. آدم های موپاسان برای این که صفات و خواص خود را بروز دهند احتیاج به «نقشه» یا حادثه ای دارند. اگر این حادثه رخ ننماید، مانند ادمک های خیمه شب بازی در شبهای بی حرکت می مانند. در داستان های همینگوی چنین نقشه یا حادثه ای وجود ندارد. هریک از داستان های او برشی از زندگی در حال جریان است. آدمهای او ذاتا زنده و متحرک اند. نمایش نمی دهند، بلکه زندگی میکنند. این است که برای خاطر خواننده حرف نمی زنند، بلکه سرشان به کار خودشان گرم است. خواننده باید چشم و گوش تیز داشته باشد تا از حرکات اتفاقی و حرف های جسته گریخته آنها سر در بیاورد. برخی از داستان های کوتاه همینگوی، مانند «برف های کلیمانجارو»، از جمله بهترین داستان هایی هستند که به زبان انگلیسی نوشته شده اند.

شاید بتوان گفت که حد اعلای انضباط و قدرت نثر همینگوی را در گزارش های دقیق او از حوادث واقعی، یعنی در «مرگ در بعدازظهر» و «تپه های سرسبز آفریقا» می توان دید. در این آثار، نویسنده امکان هرگونه خیال بافی و حادثه سازی را از خود سلب کرده و خود را در چهاردیوار واقعیت محض محدود ساخته است. در چنین وضع دشواری است که معمولا ناتوانی ها آشکار می شود، ولی همینگوی این وضع را برای نشان دادن توانایی های خود به کار برده است.

رمان بعدی همینگوی «داشتن و نداشتن» نام داشت. این رمان که در حقیقت یک رمان اجتماعی است، شاید برای پاسخ گفتن به کسانی نوشته شده بود که از مدت ها پیش می گفتند همینگوی وجدان اجتماعی ندارد و فکر نمی کند. در این رمان سرگذشت مرد سخت جان و سخت کوشی به نام هری مورگان نقل می شود که برای درآوردن نان زن و بچه اش ناچار است خود را به هر آب و آتشی برند، در کنار او کسانی را می بینیم که از فرط سیری و پری دچار خستگی و ملال شده اند. این کتاب گوشه ای از کشاکش قدیم «داراها» و «ندارها» را نشان می دهد؛ و همینگوی نمی تواند هم دردی عمیق خود را با «ندارها» پنهان بدارد.

هنگامی که در صحنه اجتماع و سیاست مسایل جدی و فوری مطرح شد، همینگوی نتوانست آرام بنشیند، زیرا هرگز به حاشیه نشینی و قضاوت کردن از بیرون گود عادت نداشت. جای او در میان گود بود. جنگ داخلی اسپانیا و جبهۀ واحدی که در اروپا بر ضد فاشیزم فرانکو تشکیل شد او را به سر شوق آورد. مردی که با اسلحه وداع کرده بود بار دیگر اسلحه به دست گرفت. اما این بار هرچند جنگ فاجعه عظیمی در پی داشت همینگوی هرگز احساس بهت زدگی و فریب خوردگی نکرد؛ زیرا این بار برخلاف گذشته می دانست که برای چه می جنگد؛ حتی با آن روشن بینی که داشت باید گفت که ناچار پایان کار را هم پیش بینی می کرد. غرض او این نبود که حتما پیروز شود، او وظیفه خود می دانست که در جنگ بر ضد فاشیزم شرکت کند. نفس شرکت در این جنگ پیروزی او بود، بنابرین هیچ چیز نمی توانست او را شکست دهد.

«ناقوس برای که می زند» در چنین حالی نوشته شد. قهرمان این کتاب، رابرت جردن، راه زندگی خود را یافته است. سیمای او همچنان از گذشته های تلخ و سرخوردگی های سخت حکایت می کند، اما او دیگر انسان خوشبختی است، زیرا مشکل زندگی خود را حل کرده است، حتی مرگ خود را نیز پذیرفته است. عشق چندروزه جوشانی که رابرت جردن گرفتار آن می شود نشان می دهد که این مرد برای خودکشی به جبهۀ جنگ نرفته است. انسانی است که هنوز می تواند عشق بورزد می تواند زندگی کند، بنابراین فداکاری او ارزش واقعی دارد.

همینگوی در جنگ جهانی دوم هم به عنوان خبرنگار جنگی شرکت داشت و گویا گاهی، از جمله در روز آزادی پاریس، پا را از حد خبرنگاری فراتر می نهاد. ارمغان او از این جنگ «آن سوی رودخانه میان درختان» نام داشت که داستان عشق بازی نومیدانه سرهنگی میانه سال با دختری جوان است. بسیاری از ناقدان این کتاب را نشانه سقوط همینگوی دانستند. گفتند که همینگوی در سراشیب سال های پیری دیگر نمی تواند انضباط سختی را که همواره به خود تحمیل می کرد رعایت کند.

اما درست هنگامی که دوران فعالیت و آفرینندگی همینگوی امری پایان یافته پنداشته می شد، یکی از بلندترین و پاکیزه ترین آثار همینگوی از کار درآمد؛ این اثر «پیرمرد و دریا بود».

این رمان کوتاه نشان دهنده حد اعلای قدرت و انضباط همینگوی است. درباره این داستان، که گمان می کنم همه آن را کمابیش می دانند و نیازی به بازگویی آن نیست، تعبیرها و تفسیرهای فراوان کرده اند. به پیرمرد و دریا و ماهی و کوسه و قلاب و قایق و دیگر عناصر این داستان هرکدام معنایی داده اند؛ اما تفسیر خود همینگوی از همه تفسیرها ساده تر بود. او گفت که: «من کوشیده ام یک پیرمرد حقیقی و یک دریای حقیقی و یک ماهی حقیقی بسازم. اگر اینها حقیقی باشند، همه جور معنایی می توانند داشته باشند.»

پیرمرد و دریا پیش از هر چیز و بیش از هر چیز داستان کشاکش یک پیرمرد و یک دریا و یک ماهی حقیقی است. هر معنایی که از این داستان برآید، به واسطه حقیقی بودن این عناصر برمی آید. هر واقعیتی را می توان تفسیر کرد، اما هر تفسیری از واقعیت بیشتر به تفسیر کننده مربوط می شود تا نفس واقعیت. نباید اشتباه کرد که غرض انکار ارزش معنوی یا فلسفی پیرمرد و دریا است؛ غرض این است که توفیق همینگوی در این اثر یک توفیق هنری است. یعنی او به آفرینش شبیه ترین چیز ممکن به واقعیت توفیق یافته است و دیگر هرچه هست از اینجاست.

در این کتاب نیز مانند «ناقوس برای که میزند» همان مایۀ «شکست پیروزمندانه» تکرار شده است. مهم نیست که در پایان کار چه کسی شکست می خورد زیرا این امر بستگی به عواملی دارد که غالبا از دایرۀ قدرت قهرمان داستان بیرون است. مهم این است که قهرمان ما چه گونه با دشواری ها رو به رو می شود، و اگر شکست می خورد این شکست را چه گونه تحمل میکند. سانتیاگو، یا همان «پیرمرد»، در کشاکش خود با دریا و ماهی که به عنوان طبیعت در برابر او قرار می گیرند آبروی بشر را نگاه می دارد. عناصر سرکش سانتیاگو سرانجام با دست خالی از دریا بر می گردد ولی از آزمایش بس دشواری در برابر خود سربلند درآمده است. این پیروزی برای هر قهرمانی کافی است.

تاثیر همینگوی در ادبیات عصر ما عظیم بوده است. اکنون می توان تاریخ ادبیات آمریکا و اروپا را به دو دوره مشخص پیش از همینگوی و پس از او تقسیم کرد. دامنه تأثیر او از حدود شیوه نثر نویسی بسی فراتر رفت. او در شیوۀ زیستن مردم عصر خود نیز تأثیر عمیقی کرد. البته در اینجا این نکته را باید افزود که علت عمق و شدت این تأثیر این نیز هست که همینگوی پیام اور شیوه ای از زندگی و احساس بود که بلافاصله پس از او فرا رسید و گسترش یافت. او از نویسندگان نادری بود که روح زمان و محیط خود را دریافته بود و قهرمانان او پیشآهنگان نسل خود بودند.

نویسندگانی که در اروپا و آمریکا به تقلید از همینگوی پرداختند کم نیستند. حتی در ایران ما هم در میان کسان انگشت شماری که به نوشتن می پردازند بودند کسانی که تا حد شیفتگی تحت تأثیر او قرار گرفتند. اما چنان که گفتیم هیچ کس فن آخر را از استاد نیاموخت.

همینگوی در زندگی رفتار و اطوار غریبی داشت. غالبا ریش می گذاشت. تن درشت و سنگین خود را برهنه نگه می داشت. در خانه اش دهها سگ و گربه داشت. پیش از ظهرها کار می کرد. غالبا ایستاده می نوشت. ماشین تحریرش را روی لبه بخاری میگذاشت و در اتاق قدم می زد و می نوشت. نوشتن را هنگامی قطع می کرد که کار خوب پیش می رفت و طرح صحنه های بعد در نظرش مجسم می شد. بدین ترتیب روز بعد برای الهام گرفتن و راه افتادن معطل نمی ماند. خود او سخت گیر ترین ناقد آثارش بود. یک بار گفته بود که «پیرمرد و دریا» را پیش از چاپ دویست بار خوانده است. در میان دوستانش همه جور آدم پیدا می شد: از پیاله فروش و شکارچی تا بازیگر و کارگردان سینما؛ اما او با نویسندگان کمتر معاشرت میکرد.

همینگوی از چندی به این طرف ناخوش بود. فشار خون و بیماری قند داشت، طبیب خوراک و شرابش را محدود ساخته بود. این گونه زندگی برایش دشوار بود. خسته و افسرده بود. برای درمان این افسردگی چندی در بیمارستان امراض عصبی بستری بود. می گویند به کارهایی که در پیش داشت، و حتی کارهایی که در گذشته کرده بود، بی اعتقاد شده بود.

صبح روز دوشنبه یازدهم تیر ماه ۱۳۴۰، همینگوی از خواب برخاست. ظاهرا حالش خوش بود. از پلکان خانه اش پایین رفت و تفنگ شکاری گرانبهای خود را برداشت. کسی ندانست چه گذشت. همین قدر که صدای تیری شنیده شد. هنگامی که همسرش سراسیمه به بالین او رسید همینگوی را کشته یافت. لب ها و چانه و قسمتی از گونه هایش سالم مانده بود و باقی سرش از هم پاشیده بود. زنش عقیده داشت که گلوله به تصادف در رفته است. اما این تصادف باید تصادف نادری باشد؛ زیرا همه چیز حکایت می کرد که گلوله در دهان همینگوی خالی شده است.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوا محافظت شده است!!
بستن