فرهنگنقد کتابکتاب

نقد و معرفی کتاب کاندید اثر ولتر

خفقان، رخوت، رنج …. سه کلمه ای که در سرتاسر کتاب کاندید، اثر ولتر، دیده میشود. ولتر، نابغه ای در به تصویر کشیدن ظلم و استبداد است و از بزرگترین منتقدین سیاسی قرن هجدهم. در بخشی از مقدمه ی مترجم کتاب نکته ای گوشزد شد که لازم دانستم من هم تکرار کنم: این درست است که جامعه اروپایی تا حد زیادی در از بین بردن خفقان و خرافه و فساد سنتی خود موفق بوده است، اما آیا این موضوع در مورد جوامع شرقی نیز صادق است؟ (در کتاب ذکر شده که جامعه ایران شامل این جوامع خرافی نمیشود. البته بنده از این جمله صرفنظر میکنم. احتمالاً حالا برای ما خواندن نقد های ولتری بیش از هر زمان دیگری لازم است.) .
کاندید، جوان با وقار و نیک سرشتی که در قلعة خان بزرگی در آلمان زندگی میکرد اما به دلل اینکه به دختر خان (کانگاند) علاقه مند شده بود از قلعه اخراج شد. او در قلعه استاد فلسفه ای بنام پانگلوس داشت که معتقد بود تمام امور جهان در بهترین شکل خود قرار دارند و حتی رنج ها دقیقا به شکلی هستند که باید باشند. کاندید پس از اخراج شدن از قلعه متحمل رنج های زیادی شد تا آنکه روزی در خیابان به پانگلوس برخورد در حالی که بسیار ضعیف و بیمار بود. به قلعه ی خان بزرگ حمله شده بود، پدر و برادر کانگاند کشته شده بودند، مادرش و خود کانگاند نیز به سختی مورد تجاوز مغول ها قرار گرفته و سپس کشته شده بودند.
در داستان سراسر رنج کاندید، ولتر بسیار زیاد وضعیت وخیم جنگ هارا نمایش داده و نفرت خود را از جنگ اعلام کرده است. همچنین، با وجود فلسفه ی عمیقی که در کتاب وجود دارد، داستان کتاب در عین تمام هیجانات و کشمکش ها، کمی غیر واقعی به نظر میرسد.
پس از درمان پانگلوس، آنها به شهر دیگری سفر میکنند که دچار زلزله شد. در حالی که پانگلوس و کاندید در جمع افراد زلزله زده در حال بحث کردن در موضوعات فلسفی بودند، کشیش ها بعنوان دعا و قربانی پس از زلزله، پانگلوس را به دار آویختند. جرم او دو کلمه بود: «حرف زدن»!!! کاندید نیز به جرم آنکه به حرفهایش گوش میداد صد ضربه شلاق خورد. اوج نمایش ظلم و خفقان در قرن های 17 و 18 میلادی همینجاست.
در ادامه ی داستان با اتفاقاتی که افتاد، کاندید دوباره کانگاند را بازیافت! کانگاند به طرز معجزه آسایی نمرده بود (البته مثال این نمردن ها در داستان بسیار است!!!) طی ظلمی که به آنها شد و اتفاقاتی که افتاد آنها مجبور به جدایی شدند و پیرزنی وظیفه ی مراقبت از کانگاند را بر عهده گرفت. سپس کاندید کشور به کشور سفر کرد و در هر جا متحمل مشکلات زیادی شد. اینبار کاندید، برادر کانگاند را در کشور دیگری در حالیکه به یک فرمانده و کشیش تبدیل شده بود پیدا کرد. (از جنبه های شگفت انگیز و نقطه ضعف های داستان کاندید) در ادامه ی این داستان پر کشمکش، کاندید اینبار با فیلسوفی بنام مارتین آشنا شد که خود را بدبخت ترین مردم زمین میدانست و بر خلاف پانگلوس خیال میکرد دنیا در بدترین شرایط ممکن قرار دارد.
بعد از آنکه شهر های بسیاری را طی کرده و به جاهای مختلفی سفر کردند، دوباره تمام افراد نزدیک به کاندید، در حالی که رنج زیادی کشیده، اعتراضات زیادی کرده، و بارها به جرم سوال پرسیدن مجازات شده اند دور هم جمع میشوند.
پس از نمایش تمام این رخوت، رنج، خرافه، وحشت و درد، حالا دیگر کاندید و دوستانش فهمیده اند که نباید هیچ دینی داشته باشند، طرفدار هیچ دولتی باشند، نباید هیچ سوالی بپرسند و دیگر میدانند که باید زمینشان را بارور کنند تا خرجشان را در بیاورند. یکی از آخرین جملات کتاب از زبان پیرمردی است که «شرط زنده بودن» را به آنها می آموزد:«نمیدانم، هرگز هم نام هیچ مفتی و هیچ وزیری را ندانسته ام، من هیچ چیزی درباره وقایعی که بدان اشاره میکنید نمیدانم…. من هرگز توجهی به اینکه در اسلامبول چه میگذرد ندارم و فقط به این قانع شده ام که میوة باغ خود را برای فروش به آنجا بفرستم.» پانگلوس گاهی هنوز بحث های فلسفی را پیش میکشید، اما کاندید با این جمله کتاب را پایان داد:«درست است، اما با همه اینها باید مزرعه خود را بارور کنیم.» در بخش سوم قسمت هایی از کتاب را به اشتراک خواهم گذاشت.

مارتین گفت: «به جای نظریه پردازی دربارة کار، کار را عملاً آغاز کنیم و این تنها راه قابل تحمل کردن زندگی است.»
.
مارتین دست آخر متقاعد شد که مردم دنیا، همه مانند هم و در همه جای جهان امّا به شکل های مختلف، بدبخت اند و احساس شکست و نرسیدن به هدف خود میکنند. بنابراین هر پیش آمدی و هر مشکلی را با صبر و حوصله تحمّل میکرد.
.
پیرزن به او گفت:«خانم خوب من، شما هفتاد و دو پشت نسب اشرافی را پشت سر خود داری، این قبول اما یک شاهی پول در جیب خود نداری. اکنون بخت به تو رو آورده همسر بزرگترین لرد آمریکا بشوی، آیا شما در شایطی هستی که وفاداری تزلزل ناپذیر خود را با غرور و افتخار حفظ کنی؟»
.
اگر ما حقی که درباره کشتن و خوردن همسایه خود داریم به اجرا در نمی آوریم، به دلیل اینست که غذاهای بهتری در دسترس داریم.
.
شما میتوانید حتی بخاطر گذراندن وقت هم که شده از هر مسافر بخواهید که سرگذشت خود را شرح دهد و اگر یک نفر را یافتید که از بخت بد خود شکوه و ناله ندارد و خود را بدبخت ترین فرد دنیا نمیداند، در آن صورت میتوانید مرا به کله به بیرون از این کشتی در آب دریا پرت کنید.
.
طی این مدت یکصد بار تصمیم به خودکشی گرفته ام، اما باز زنده بودن را دوست میدارم. این ضعف ننگ آلود یعنی تمایل به زنده ماندن شاید زیان بار ترین تمایلات بشر باشد.
.
هیچ پدیده ای در این دنیا زیبا تر، عالی تر، درخشان تر و منظم از دو ارتش نبود. شیپور ها، نی لبک ها، سُرناها، طبل ها، توپ ها، همه با هم همنواختی را ایجاد کرده بودند که مانند آن در جهنم نیز دیده نمیشد.
.
دهکده، یک دهکده متعلق به آوار ها بود و به همین سبب بلغار ها طبق قواعد حقوق بین الملل آنرا به آتش کشیده و تبدیل به خاکستر کرده بودند.

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن