فرهنگنقد کتابکتاب

نقد داستان های دوبلینی ها اثر جیمز جویس (دوم)

قسمت دوم مقاله بررسی داستان های جیمز جویس

همان طور که گفته ام تصور اینکه نخستین گروه از داستانهای دوبلینی ها صفحات چهره هنرمند در جوانی منتقل شود بلا اشکال می نماید. آیا می توان تصور کرد که روز گل پیچک به صفحات آن منتقل شود؟ در صحنه روز کریسمس در چهره هنرمند در جوانی موضوع روز گل پیچک به میان می آید منتها کمابیش با خشونتی دیوانه وار برگزار می شود. و تصور انتقال دادن روز گا پیچک به چنان بافتی به همان اندازه محال می نماید که بخواهیم دوبلینی ها را به جای روز گل پیچک در ستاد انتخابات با صحنه روز کریسمس در تصور آوریم. جویس در مقام قصه گو دیگر به لحظه حساسی رسیده است. وی مصالح معینی را در داستانهایش نگنجانیده است. و با این کار دست به خطایی زده است که برای قصه گو مهلک است. وی در داستانهایش آدمهای اعماق را از استقلال محروم می کند.

این موضوع به نظر دشوارتر از آنچه در واقع است می نماید. قصه گو می تواند آدمهای اعماق داستانهایش را وادارد که حرفهای ناشایستی به زبان بیاورند و به آن باور داشته باشند و همین تا اندازهای آن چیزی است که آنها را آدمهای اعماق می سازد. ولگردان آثار گورکی، روستاییان آثار چخوف و صنعتگران آثار السکوف به چیزهایی باور دارند که بچه مدرسه ای معمولی را به جنون می کشاند، اما این به معنای آن نیست که آنها از نظر فکری همشان یا بهتر از ما نباشند. آنها مهارت و عقل خاص خودشان را دارند.

اشخاص داستان فیض چنین چیزی ندارند. در این داستان جلوه عظمت واقعی کلیسای کاتولیک را در میان طبقات متوسط پایین در دوبلین می بینیم. طبق نظر استانیسلاوس، برادر جویس، این داستان مبتنی بر مضمون کمدی الهی است و از دوزخ -دستشویی طبقه زیرین میخانه ای آغاز می شود، به برزخ – بستر بیماری در یکی از خانه های حومه دوبلین- می رسد و دست اخره در کلیسای خیابان گاردینر، به بهشت. بعید نیست که چنین باشد، زیرا جویس ادیبی پر و پا قرص بوده است و دست کم در آثار بعدی اش دوست می داشت به بازی ادبی معلوم همگان دست بزند و کتابهایش را بر پای بست اساطیر و نظریات استوار سازد. در نتیجه نیمی از لذت خواننده از یافتن تلمیحات حاصل ا می شود و فایده ضمنی این بازی این است که چه بسا خواننده به به گو نویسنده را به جای ادیب بگیرد .

است که آقای کرنان، تاجر دوره گرد، را می بینیم زمانی است که در میخانه ای از پله ها پایین غلتیده ، در دستشویی دراز به دراز افتاده، و تکه ای از زبانش هم بریده شده است. مقام دنیوی، در هیئت پاسبانی ، سر می رسد و حاضر می شود او را به دارالتادیب هدایت کند، اما آقای پاور نامی نجاتش می دهد و او را به خانه می برد. دوستان آقای کرنان بر آن می شوند که وادارش کنند برای صفای روح همراه آنان به مجلس ذکر و عبادت برود و به همین سبب دور بسترش حلقه می زنند – آقای کانینگهام، آقای پاور، آقای مک کوی و آقای فوگارتی. آنها نخست درباره مقام دنیوی در هیئت پاسبانی که آقای کرنان را کم مانده بوده دستگیر کند بحث می کنند و همگی می پذیرند که مایه رسوایی بوده است. پس از آن درباره مقام روحانی ، مطابق با شناخت یا شنیده های خودشان از کشیشها، بحث می کنند. البته باید گفت شنیده هایی که از راهی بسیار دور به گوش آنها رسیده است، زیرا تمام بحث بر پایه فولکلور است.

دست اخر این چهار تن با دوست توبه کارشان به کلیسای خیابان گاردینر می روند و در آنجا پای موعظه یسوعی عظمی پدر پوردون می نشینند. موضوع وعظ پدر پوردون به اقرار خودش یکی از آیات دشوار انجیل است: «و من شما را می گویم دوستان از مال بی انصافی برای خود پیدا کنید تا چون فانی گردید شما را به خیمه های جاودانی بپذیرند.» پدر پوردون این آیه را «خاص بازرگانان و پیشه وران» می انگارد، اما هرچه که باشد کاملا روشن است که آگاهی پدر پوردون از این آیه درست به اندازه اطلاع آقای کانینگهام از تاریخ کلیساست و به مفت هم نمی ارزد.

اقای پاور گفت: «اغلب می شنیدم که [ لئوی سیزدهم] از روشنفکرترین مردان اروپاست. منظورم سوای مقام پاپی او.

آقای کانینگهام گفت: «چنین هم بود، اگر نگوییم روشنفکرترین. شعار او عبارت بود از Lux upon Lux – نور بر نور.» اقای فوگارتی مشتاقانه گفت: «نه، نه، تصور می کنم اشتباه می کنید. به گمان من شعار او Lux in Tenebris – نور در ظلمت بود.»

 

آقای مک کوی گفت: «بله بله، Tenebrae[ ظلمات] . آقای کانینگهام قاطعانه گفت: «به من حق بدهید که

شعارش Lux Lux  upon بود و سلفش پاپ پیوس نهم به شعار Crux upon Crux-یعنی صلی بر صلیب اعتقاد داشت تا تفاوت بین وجهه اسقفی شان را نشان بدهد.»

جویس، کلیساشناس کمابیش یسوعی، در مقامی است که همه آنها را به باد ریشخند می گیرد. اگر آنها اشخاص داستانهای گورکی ، لسکوف و چخوف بودند، به ریشخند گرفته نمی شدند. آدمهای اعماق داستانهای جویس را دیگر اوضاع و احوال بیرونی به اعماق نمی کشاند بلکه طنز جویس چنینشان می سازد.

یقین دارم که استانیسلاوس جویس وصف برادرش را از مفاد داستان فیض صادقانه عرضه کرده است، زیرا کاملا روشن است که افتادن آقای کرنان از پله های دستشویی هبوط آدم را متمثل می سازد. چیزی که برایم مقنع نیست این است که جویس توضیح کاملی به استانیسلاوس نداده است. چون به همان نسبت برایم روشن است که آقای کانینگهام، آقای مک کوی، آقای فوگارتی و آقای پاور نمودگار چهار انجیل نویس [متی، مرقس، لوقا، یوحنا] هستند، گو اینکه ذهنم یاری نمی کند که هریک نمودگار کدام انجیل نویس است و صفات انجیل نویسان را در نام و خصلت آنها درنمی یابم. تضاد پیچیده مقامهای روحانی و دنیوی یا بحث نمونه های خوب و بد را در هریک از آنها نیز درنمی یابم. اما در نظرم روشن است که این داستان داستانی توراتی است که از زبان طبقات متوسط دوبلین نقل شده است و به دست آنها به خرسک بازی مبدل شده است، همچنانکه داستان پیشوا هم به دست آنها به خرسک بازی بدن گشته است.

مردگان، آخرین داستان جویس، یکسره متفاوت از داستانهای دیگر اوس بسیار هم پیچیده تر از آنها . همیشه هم ساده نیست دریابیم که هریک از واقعه چه چیزی را متمثل می سازد، گو اینکه بسیار ساده است دریابیم که چیر متمثل می سازد. صحنه داستان رقص سالانه [میس کیت و میس جولیا] مورکان، معلمان قدیمی موسیقی در آشرز آیلند، است و ظاهرا چیزی جز

 

گزارش وقایع مجلس رقص نیست، سوای پایان داستان که گابریل کانروی و زنش گرتا به اتاقشان در هتل بازمی گردند. گرتا اختیار از دست می دهد و ماجرای عاشقی خام و بی پیرایه اش را با پسر هفده ساله ای در گالوی که به سبب ایستادن در زیر پنجره اتاق خواب او سرما خورده و مرده بود برای گابریل تعریف می کند. منتها این صحنه پایانی در ظاهر نامربوط است و بس، زیرا در واقع داستان اصلی همین است و تمام وقایعی که به آن منجر شده است تنها و تنها مقدمه بسیار مبسوط بوده است، یک رشته مضامینی که در اتاق خواب هتل به اوج می رسد.

زمینه داستان در خانه ای تابان و گرم و نشاط انگیز در میانه شب و برف تصویری از خود زندگی است. اما هر رویداد و کمابیش هر سخن شکافی دارد که از لای آن حضور مرگ را در گرداگرد خود حس می کنیم، مثل وقتی که گابریل می گوید گرتا «سه ساعت مرگ آور وقت می خواهد لباسش را بپوشد»، و خاله ها می گویند که گرتا باید «زنده زنده نابود» شود. این طنز ایرلندی با ظرافت خاصی به مرگ و زندگی دلالت می کند. چندین بار گرما و شادی به اندیشه عشق و ازدواج میدان می دهد، اما هربار عبارتی یا حادثه ای آن را بر زمین می کوبد. در آغاز داستان، گابریل به لیلی، دختر سرایدار می گوید که به زودی در مراسم عروسی اش شرکت می کنند، اما لیلی به تلخی بسیار جواب می دهد: «مردهای حالا همه اش چاخان می کنند و در این فکرند که چیزی از آدم در بیاورند.» و همین مضمون اصلی داستان است زیرا نعمتها نزد مردگان نسل جوان سخاوت دو خواهر پیر را ندارد و خوانندگان جوان (مثلا کارسو) به خوبی فلان تنورخوان انگلیسی، که مدتها قبل درگذشته است، می توانند بخوانند. در واقع آواز «آراسته به جامه عروسی» را خاله گابریل می خواند، اما او پیرزنی بیش نیست و مقامش را در میان هماوازان در کلیسای محلی از دست داده است.

گابریل نیز از آتش شهوت به زنش می سوزد، اما وقتی به اتاق خوابشان در هتل باز می گردند برق رفته است و هنگامی که زنش داستان عشقش را به پسری ناکام تعریف می کند شهوت او هم خاموش می شود. خواه به سبب بکومکوى گابریل با میس ایورز، که از گابریل می خواهد عرق ملی داشت باشد و

تعطیلات تابستانه اش را در جنوب ایرلند (محل دیدار زنش با جوان ناکام) بگذراند، خواه به لحاظ بحث درباره رهبانان سیسترسی ، که تصور می رود در تابوت می خوابند که «یاد اور عاقبتشان» باشد، و خواه به لحاظ یادآور خوانندگان قدیمی و خویشان قدیمی ، همه چیز دست به دست هم می دهد و گابریل را به سوی محو غایی هویت می کشاند، به جایی که اشیای واقعی از دوروبر ما ناپدید می شود و مانند وقت نزع بی یار و یاور می مانیم.

اما از مردگان به آسانی می توان دریافت که چرا جویس قصه گویی را کنار گذاشت. یکی از سوداهای اصلی او شاخ و برگ دادن به سبک و قالب بر دیگر سوداها غالب شده بود و تار و پود داستان کوتاه آن قدر به هم بافته است که چنین شاخ و برگی را نمی توان به آن راه داد. بسیار مهمتر اینکه از مردگان پیداست که جویس اندک اندک آدمهای اعماق را، که موضوع اولیه اش بوده است، از نظر دور می دارد. اندک پردازشی از آن اینجا و آنجا هست، مثلا در طرح شخصیتهای فردی مالینز و مادرش – همان بانوی پیری که در نظرش همه چیز قشنگ» است. «تقاطع قشنگ»، «خانه قشنگ»، «منظره قشنگ»، «ماهیهای قشنگ» – اما نه گابریل به آن تعلق دارد، نه گرتا و نه میس ایورز. آنها اشخاص داستان نیستند بلکه اشخاص واقعی اند، و جویس دیگر باره نخواهد توانست با اشخاص داستان، یعنی اشخاصی که هویت آنها را اوضاع و احوال آنها تعیین می کند، درگیر شود. فرار وی به تریست، که دریافتش را از هویت دامنه دار می کرد، سبب شده بود اشخاص داستان از ذهنش محو شود یا – به تعبیری درست تر سبب شده بود آنها در هیئت یکسر متفاوتی از نو طاهر شوند. هنگامی که داستان نویس ایلیاتی در فضای بین المللی قرار داده شود، امکان وقوع چنین چیزی می رود. همین مسئله درباره دی. اچ. لارنس و ا. ای . کوپارد نیز مصداق دارد که البته همیشه به ضرر آنها با ما تمام نمی شود، و امیدوارم خوانندگان این نوشته به آن توجه داشته باشند.

اگر نسخه دستنویس داستان کوتاهی را در اختیار داشتیم که جویس روز اقای هانتر نامیده بود و آن را به عنوان یکی از داستانهای دوبلینی ها نوشته بود، تردیدی ندارم که تحقق چنین سیری را می دیدیم، زیرا این داستان بعدها اولیس گردید گمان من بر این است که آن را به شیوه فیض وروز گل پیچک در ستاد انتخابات

نوشته بوده است، یعنی وصف روزی از روزها در زندگی فروشنده ای دوبلینی مانند آقای کرنان در قالب حماسه طنزآمیز، با همه بدبختیها و پیروزی های حقیر آن. ن با سفارش آهن آلات یا اثاثیه اداره به ارزش بیست پاوند به پایان وجد آمیزی به آقای هانتر ندارد. وی از آدمهای اعماق، ایرلندی یا یهودی، نیست که شخصیتش با زیان وارد از چند سفارش منکوب شود. اقای بلوم پیش از این در سفارش زیان دیده است. وی هوش فراگیری دارد و درباره هزاران موضوع گوناگون به روشنی تمام – هرچند نامرتب- می تواند بیندیشد. در واقع وی اولیس است و مانند نیای خود می تواند به هرچه بخواهد دست یابد. واما زن نافرمانبرش نه تنها پنه لوپ بلکه خود زمین است و فاسقش بلیزز بویلان خورشید است و همیشه در حال شعله کشیدن و جوشیدن نمی دانم چرا مفسران آثار جویس متوجه نکته های آشکار نیستند؟ اما این غولان را با کورلی و اسکناس یک پاوندی اش و لنه هان و بشقاب نخود محقر و رقت آورش چه کار؟

حتی این دو هم با برده شدن به صفحات اولیس وفینیگانزویک به دریازدگی دچار شده اند. آنها نیز از نقش خویش در «کمدی سردستی» دست کشیده اند. مارتین کانینگهام در دوبلینی ها از «Lux upon Lux» [نور بر نور] و Crux»

upon CTUR [ صلیب بر صلیب ] دم می زند اما کسی که حسب حال او را در بخش هادس اولیس می خواند چگونه می تواند تصور کند چنان ادم صاحب جاهی به چنان خطاهای کودکانه دست بزند؟

این آدمها هرقدر هم که در تجسد خویش مایه شادی ما را فراهم آورند، با یی داستان نویسی که از بشقابی نخود با یک بطر آبجو یا گم شدن جعبه ای کیک میوه ای به مناسبت جشن هالوثن باید تراژدی بسازد هیچ گونه ارتباطی ندارد. در برابر عظمت روحی آنها داستان نویس چاره ای جز این ندارد که فروتنانه تعظیم کند و ساحت آنان را ترک گوید.

نویسنده : فرانک أکانرا

از: صدای تنها : بررسی داستان کوتاه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوا محافظت شده است!!
بستن