داستانفرهنگنقد کتاب

نقد داستان های دوبلینی ها اثر جیمز جویس

قسمت اول مقاله بررسی داستان های جیمز جویس

 

بخت با جیمز جویس یار بوده است از این سبب که به چاپ مجموعه یا برگزیده داستانهایش ناگزیر نشده است. کتاب خوب داستانها مانند کتاب خوب اشعار کل واحدی است، زبده تجربه نویسنده در زمان خاصی است و از تجزیه یا تجمع با کتابهای دیگر لطمه می بیند. مزرعه ناشوریده The Untitled Field ، وینزبرگ، اهایو Winesburg , Ohio ، انگلستان انگلستان من England My England ، ویولون ماهی فروش Fishmanger’ s Fiddle و در زمان ما In Our Time را بهتر است جداجدا و هرکدام را به صورت کل واحد بخوانیم. خواندن آنها از روی چاپهایی که با اصل شباهت دارد مرجح است. دوبلینی ها را نیز باید این گونه بخوانیم. یگانگی آن دلیلی است بر شهرت مداوم آن.

جویس از سرنوشت قصه گویان دیگر گریخته است زیرا پس از چاپ بینی ها از نوشتن داستان دست کشید. چرا دست کشید؟ در آشفته بازار نقد جویس در زمان ما قاعده بر این است که گویا کسی متوجه اهمیت این سؤال نیست، جواب دادن به آن که جای خود دارد. با این حال چنین سؤالی مسلما و روشن است. قصه گویی جویس بر شاعری اش می چربید، ولی پس از موسیقی مجلسی Chamber Music سرودن شعر تغزلی را یکسره کنار نهاد و در واقع اثری بهتر از اثر اولیه اش به وجود آورد. اما چرا پس از مردگان داستان دیگری ننوشت؟ آیا به این دلیل که قصه گو نبود یا اینکه فکر می کرد در داستان نویسی راه را تا آخر رفته است؟ فکر اینکه قصه نویسی مسلم همجن چخوف، که هیجان شاهکار تمام و کمالش را تجربه کرده بود، نوشتن داستان کوتاه را کنار بگذارد به همان اندازه دشوار است که فکر کنیم کیتز دست ان سرودن شعر غنایی کشیده باشد. این سؤال سؤالی است که جواب آن را در دوبلینی ها می توان یافت، و تصور من بر این است که چنین جوابی در آن یافته می شود.

پیداست که داستانهای آغاز کتاب با داستان مردگان در پایان کتاب تفاوت صوری زیادی دارد، و هرچند که این داستانها احتمالا به ترتیب دقیق نوشته شدن آنها چاپ نشده است ولی دست کم چهار یا احتمالا پنج مرحله از مراحل تکاملی داستان نویس را نشان می دهد.

نخستین دسته از این داستانها همان است که مدیر مجله ای می تواند بحق آن را «طرح» بنامد. داستان نخست، خواهران ، در وصف دو خواهر پیر و نادان کشیش عالمی است که به سبب نوعی پریشان حالی از وظایف روحانی خود محروم گشته است. معنای این داستان هنوز هم بر من معلوم نیست. درباره معنای داستان برخورد تردیدی ندارم . در این داستان دو پسر بچه ای که از مدرسه در رفته اند غلامباره ای را می بینند. داستان سوم در وصف پسر بچه ای است که دیروقت به بازاری به نام «عربی» می رود تا برای دلدارش، که خواهر یکی از دوستانش است، هدیه ای بیاورد ولی درست هنگامی که بازار در حال بسته شدن است به آنجا می رسد.

به نظر می رسد که این داستانها تکه هایی از شرح دوران نوجوانی نویسنده باشد و هریک از آنها را می توان به آسانی در چهره هنرمند در جوانی ، که رمان حسب حال است، جای داد . آن هم به این شرط که این داستانها در واقع تکه هایی از دست نویس اولیه این رمان که به Stephen Hero مشهور است نباشد. این داستانها، جدا از صنعت بسیار ساده تضاد در «برخورد»، که به شیوه [هنری] جیمز است و بعدها در صورت پیچیده آن یکی از شیوه های دلخواه جویس می شود، از نظر سبک جالب است. سبک این داستانها سبکی است که والتر پیتر آن را پدید آورد اما بعدها الگوی آن بر مبنای سبک فلوبر ساخته شد، که سبکی کاملا تصویری است. هدف از آن این است که خواننده از عمل داستانی بیرون بیاید و به جای آن سلسله ای از تصاویر رویدادهای وصف شده به وی عرضه شود. خواننده می تواند آن را بپذیرد یا رد کند اما نمی تواند با حال و احوال یا محیط خود سازگار کند. تفاهم، خشم یا دل نمودگی، که ما را در عمل داستانی درگیر می سازد و برانمان می دارد که آن را با خصلت و تجربه خود منطبق بدانیم، در این سبک جایی ندارد.

غروب یک روز به اتاق پذیرایی پشت ساختمان رفتم که کشیش در آن مرده بود. غروب بارانی تاریکی بود و هیچ صدایی در خانه شنیده نمی شد. از میان یکی از جامهای شکسته پنجره صدای برخورد باران را با زمین می شنیدم و سوزنهای ریز و پیاپی آب در کرتهای خیس بازی می کردند. زیر پایم چراغی دوردست یا پنجره ای روشن می درخشید.

یا این قسمت را از همین داستان در نظر بگیرید:

اتاقهای رفیع سرد خالی دلگیر آزادی ام داد و من اتاق به اتاق گشتم و آواز خواندم. از پنجره جلو دوستانم را دیدم که در خیابان بازی می کردند. صدای داد و بیدادشان ضعیف و نامشخص به من می رسید و من با چسباندن پیشانی ام به شیشه خنک به خانه تاریکی که او در آن زندگی می کرد نگاه کردم.

به صورت صفت نویسندگان آن د «خنک» به صورت صفت برای شیشه و «تاریک» به صورت صفت برای خانه نزد هریک از نویسندگان آن دوران بسیار طبیعی بوده است، ولی به کار بردن هردو باهم به این صورت در یک جمله دلالت بر آن دارد که نویسنده سبک شناس مادر زاد است. در دو قسمت در دو قسمت منقول هر کلمه ای درست است. حتی نیامدن علایم سجاوندی در «اتاقهای رفیع سرد خالی دلگیر» – مجموعه ای از صفاتی که کمتر نویسنده ای اجازه استفاده از آن را به خود می داده است. حساب شده است و پرداخت خود این مجموعه کمابیش تجربی است. چون پسر بسیار کوچک است، نخستین چیزی که متوجه می شود این است که اتاقها رفیع است. سپس سردی را احساس می کند و آن را با خود اتاقها مرتبط می سازد. پس از آن درمی یابد که سبب سردی خالی بودن اتاقهاست. دست آخر صفت عاطفی «دلگیر» می آید که دریافت کلی اتاقها را وصف می کند. اما چون این دریافت کلی و آنی است از علایم سجاوندی اثری نیست.

هر قدر که دلمان بخواهد می توانیم برای یافتن شقهای دیگری برای این عبارت این در و آن در بزنیم ولی نمی توانیم مجموعه صفات دیگری بیابیم که عین همان تأثیر را ایجاد کند. قسمت منقول را هم به هیچ شیوه دیگری که چیزی متفاوت با آن به وجود بیاورد، نمی توانیم بخوانیم. چنین شیوه کاربرد کلمات شیوه ای است که پیش از آن کسی جز پیتر در انگلیسی به کار نبرده است . آن هم نه به قصد وصف تجربه بلکه به این نیت که به قدر مقدور تجربه برگردان شود. و حتی شاید نه به نیت برگردان کردن تجربه بلکه بیشتر به این قصد که مجموعه ای از تصاویر جایگزین تجربه شود. یا اگر خوش دارید به جای مجموعه ای از تصاویر بگوییم رؤیای بدیع دان، اما جویس از دانش آموختگان علم بدیع بوده است. و در جایی که وصف تجربه در آثار دیکنز یا ترولوپ به این نیت بوده است که خواننده با آن درگیر شود و ناگزیر باشد احساسی همانند احساس نویسنده یا شخصیت داستان داشته باشد، جایگزینی تجربه با ترتیب لفظی به این قصد است که خواننده را، مادام که در می یابد خود تجربه به طور کامل متمثل شده است، در داشتن یا نداشتن احساس مطابق میل خودش از ادا بگذارد. نتیجه این است که خواندن داستانی مانند عربی شباهت چندانی به تجربه خواندن ندارد بلکه شبیه تجربه ای است که از نظر انداختن به کتاب تصویری زیبا حاصل می شود .

داستانهای دوبلینی ها کمابیش به همان شیوه ای تنظیم یافته است که شاعری اشعار تغزلی را در کتابی تنظیم می کند تا از الگویی که در ذهنش وجود دارد تبعیت کند. ولی ، همان طور که گفته ام، در دوبلینی ها الگوی زمانی بارزی هم هست و در میانه کتاب یک دسته داستان است که تصور می رود پس از خواهران و پیش از مردگان نوشته شده باشد. این داستانها داستانهای بسیار خشن ناتورالیستی درباره زندگی مردم طبقه متوسط دوبلین است در قالب حماسه طنز آمیز یا در قالب صنعت تضاد. داستانهایی چون دو زن نواز و گل در قالب نخست جای دارد. در دو زن نواز با شدت و حدت تمام به وصف تشویش کمدی وار دو ولگرد – مبنی بر اینکه آیا یکی از آنها خواهد توانست از کلفت کوچولویی که معشوقه اش است پولی در بیاورد. می پردازد. گل نیز در وصف پیره دختری است کارگر رختشوخانه و توالی بدبختیهایی جزئی، که بیم می رود سبب ضایع شدن جشن هالوئن او در خانه برادرزاده متأهلش شود. داستانهای همتایان و ابری کوچک در قالب دوم قرار می گیرد. در همتایان یکی از کارمندان الکلی دوبلین را کارفرمایش در حضور جمع به باد دشنام می گیرد. او هم تلافی آن را بر سر پسر کوچولوی بینوای خودش که گذاشته است آتش خاموش شود در می آورد و با عصا به جانش می افتد. در ابری کوچک شاعری ناموفق با روزنامه نگاری موفق مواجه می شود که به قدر کافی شعور داشته است به موقع دوبلین را بگذارد و برود. این داستانها را به هر صورتی که درنظر بگیریم داستانهای حقیر و زشتی است، اما بازآفرینی آدمهای اعماق در آنها ثابت می کند که جویس در آن هنگام قصه گویی اصیل و صاحب بینشی بی همتا و شخصی بوده است.

از این نیز مهمتر اینکه در این داستانها تکامل شیوه های سبک شناسانه ای که داستانهای اولیه وجود دارد مشهود است. در آینه ای در راه   بند نخست دو نوار را تحلیل کرده ام اما لازم است در اینجا هم به آن توجه کنیم.

غروب گرم سربی ماه اوت بر شهر فرود آمده بود و هوای گرم ملایم، یاد آورد تابستان، در خیابانها جریان داشت. در خیابانها که به خاطر تعطیلی یکشنبه مغازه های واقع در آنها بسته بود، جمعیتی شوخ و شنگ موج می زد. چراغها همچون مرواریدهای رخشان، از فراز تیرکهای بلند بر زمینه زنده زیرین که با تغییر مدام شکل و رنگ زمزمهای بی تغییر و بی وقفه به هوای گرم سربی غروب می فرستاد می تابید.

در این بند زیبا نسبت به سبک نثر داستانهای پیش از آن تکامل زیادی حاصل شده است. نه تنها صفات با دقت و وسواس انتخاب شده («تیرکهای بلند» ) بلکه بعضی از کلمات، معمولا به ترتیبی اندک متفاوت و گاهی هم به صورتی اندک متفاوت، به عمد تکرار گردیده است تا از القای تأثیر تکرار خشک و خالی به خواننده پرهیز گردد و در عین حال اثر مسحورکننده تکرار در ذهن او حفظ شود. یکی از شیوه های حصول آن چنین است که اسمی در پایان یک جمله به صورت فاعل جمله بعد تکرار می شود – * « Streets. the Streets » – ولی کلمات کلیدی عبارت است از «گرم»، «سربی»، «بی تغییر» و «بی وقفه». عین همین شیوه در بند دیگری از همان داستان، که در وصف چنگ نوازی در خیابان کیلدیر آمده، به کار رفته است.

با بی اعتنایی سیمها را می کشید و گهگاه به سرعت سر برمی داشت و به صورت هر تازه واردی نظر می انداخت و گهگاه هم با خستگی به آسمان . چنگ او هم بی هیچ اعتنایی به افتادن پوشش کنار زانوانش، انگار از چشم غریبه ها و دست صاحبش یکسان خسته شده بود. یک دست با صدای بم آهنگ خاموش، ای مویل» را می نواخت و دست دیگر پس از هرچند نغمه آکورد زیر می گرفت. آهنگی که می نواخت، عمیق و پرمایه بود.

در اینجا جویس با استعمال «کلمه درست» به شیوۂ فلوبر، نه تنها اصرار می ورزد که صحنه را درست به همان صورتی که خودش دیده است ببینیم، بلکه با تلفیق عمدی کلمات کلیدی که در عین حال تلفیقی است پنهان از نظر۔ از قبیل «بی اعتنا»، «دست»، «خستگی» و «آهنگ» اصرار دارد که آن را همان گونه که خودش حس کرده است حس کنیم. چنین نوشته جادویی در نثر انگلیسی یکسره نوست، حالا خواه به نفع ادبیات باشد و خواه نباشد. برداشت خود من، اگر قابلی داشته باشد، این است که در نوشته تصویری مانند بند نخست کاملا موجه است اما وقتی که، مانند بند دوم، به بیان حالت راه

می گشاید سخت تصنعی می شود. زن نمایی چنگ، عریان و خسته از دستمالی مردها، مرا تا اندازه ای به یاد چربی درحال بند آمدن در کنار بره کبابی می اندازد که در غیر این صورت معرکه می بود. در ادبیات بهتر است بعضی غذاها را سرد سر سفره بیاورند و این غذاها را می توان با همه مخلفات خورد، غذاهای دیگری که سروکارشان با عاطفه و حالت است همان به که داغ داغ سر سفره آورده شود.

از این داستانها جالبتر از همه داستانهایی است که به گمان من رده پایانی است: روز گل پیچک در ستاد انتخابات ، فیض و مردگان . گو اینکه باز مردگان را به احتمال زیاد می توان جزو نوع متفاوتی از داستان به شمار آورد. دو داستان نخست در شیوه حماسه طنزآمیز است، یکی با سیاست ایرلند پس از پارنل سروکار دارد و دیگری با مذهب کاتولیک در ایرلند. در روز گل پیچک عده ای رأی گیر و مفت خور انتخابات محلی در حوزه انتخاباتی کاندیدای ملیون گرد آمده اند و در انتظار گرفتن مزد یا دست کم به امید یک بطر آبجو از میخانه کاندیدا نشسته اند. یکی از پارنل خواهان می آید و می رود و آقای هنچی که از دیگر آدمهای گروه پرحرف تر است می گوید که وفاداری او به پارنل مشکوک است و چه بسا که جاسوس انگلیسی هم باشد. سپس پسرکی با بطریهای ابجو می آید و کیف آدمهای گروه کوک می شود و هنگامی که جوهاینز، یعنی همان پارنل خواه برمی گردد به گرمی تمام به او خوشامد می گویند – تازه آقای هنچی او را «جو» صدا می کند، و این شیوه ای است که بعدها به صورت مبالغه آمیزی در اولیس یافت می شود.

سه چوب پنبه، به شیوه قدیمی گرم کردن بطری، یکی پس از دیگری بیرون می پرد و جو شعری در رثای پیشوای فقید می خواند. که در جای دیگری ذکر کرده ام، سه چوب پنبه سه شلیک بر سر کور متمثل می سازد و مرثیه نیز جایگزین تقلیدی مارش عزاست. و این از جلوه های بسیار بی روح حماسه طنزآمیز است. در دو زن نواز بالاترین کرامتی که مرد ایرلندی در خیال خود از زن عاشق توقع دارد هدیه سکه یک پاوندی است و در روز گل پیچک بزرگترین حرمتی که یک ملت منحط برای پیشوای فقیدشان قائل می شوند، بیرون پراندن چوب پنبه چند بطر آبجویی است که براثر خیانت به تمام چیزهایی که آن پیشوا مدافعشان بود به دست آمده است.

 

* این عنوان، به تبعیت از مترجم بزرگوار این اثر آقای منوچهر بدیعی، به ازای APortrait of the Artist as a Young Man آمده است.

  1. Frank O’Connor .
  2. The Lonely Voice: A Study of the Short Story.
  3. The Mirror in the Roadway

نویسنده : فرانک أکانرا

از: صدای تنها : بررسی داستان کوتاه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
error: محتوا محافظت شده است!!
بستن