نمایش «معتبر» با آثاری از امیرحسین شهنازی در گالری آران
استحاله متن: از «خواندن» به «دیدن»
در مجموعه آثار امیرحسین شهنازی، مهمترین اتفاق هنری، تعلیقِ عملِ «خواندن» و جایگزینی آن با تجربهی محضِ «دیدن» است. در برخورد نخست با این مجسمهها، مخاطب با وضعیتی پارادوکسیکال روبرو میشود؛ او میداند که مادهی اولیه این آثار «متن» است، اما امکان قرائت آن از او سلب شده است. اینجا دقیقاً نقطهای است که استحاله رخ میدهد: کلمات از جایگاه نشانههای زبانی که صرفاً حامل معنا و پیام هستند، خارج شده و به «ماده» و «شیء» تبدیل میشوند.
هنرمند با روی هم چیدن و فشردهسازی لایههای برشخورده، بُعدِ زمان و روایت را که ذاتِ متن است، حذف کرده و به جای آن بُعدِ مکان و حجم را به کلمات بخشیده است. وقتی جملاتِ یک متنِ تاریخی (مانند رساله «یک کلمه» یا متون آخوندزاده) به جای امتداد یافتن روی سطح کاغذ، روی هم انباشته میشوند، منطقِ خطی نوشتار از بین میرود. دیگر آغازی و پایانی برای جملات وجود ندارد؛ آنچه باقی میماند، کلیتی درهمتنیده و فشرده است که نشان از انباشت مطالبات دارد که با گذشت بیش از صد سال بیشتر به رسوبات زمینشناسی یا فسیلهای تاریخی میماند تا یک کتاب.
این رویکرد، مخاطب را وادار میکند تا به جای جستجوی معنا در لابهلای سطرها، به «فیزیکِ کلمات» خیره شود. دندانهها، لبههای تیز، فرورفتگیها و برآمدگیهای حاصل از خط فارسی، در اینجا تبدیل به بافتی زبر و خشن شدهاند که نور و سایه را به بازی میگیرند. این تغییر ماهیت، حاوی پیامی عمیقاً نمادین است: ایدهها و قوانین مشروطه که روزگاری مفاهیمی انتزاعی، سیال و آرمانی بودند، در گذر زمان رسوب کرده، روی هم تلمبار شده و حالا به سازههایی صلب، سنگین و نفوذناپذیر تبدیل شدهاند.
رنگ سیاه مات و یکدست آثار نیز بر این «دیده شدن» به جای «خوانده شدن» تاکید میورزد. سیاهی، تمام جزئیات نوشتاری را در خود میبلعد و تنها فرم کلی و هیبتِ اثر را باقی میگذارد. اینجا دیگر با جزئیاتِ آن متون سر و کار نداریم، بلکه با وزن و سنگینیِ حضورشان در زندگی امروزمان مواجهیم. در واقع، شهنازی ادبیات را به معماری تبدیل کرده است تا نشان دهد چگونه کلمات، وقتی روی هم قرار میگیرند، میتوانند دیواری محکم یا ستونی استوار بسازند که دیگر نمیتوان آن را خواند، بلکه فقط میتوان حضور سنگینش را تماشا و احساس کرد.
در انتهای سالن گالری، سه مجسمهی قامت برافراشتهاند که در نگاه اول توتمهای باستانی را به ذهن متبادر میکنند، ولی با نزدیکتر شدن به آنها به سه ستون متن برمیخوریم که از عبارتهای «ناشی از ملت»، «تمام افراد مردم» و «قاطبه اهالی مملکت» ساخته شدهاند. هنرمند با انتخاب این عبارات کلیدی از متون حقوقی و سیاسی، تلاش کرده تا به مفهوم انتزاعی «مردم» کالبد ببخشد. این پیکرهها که گویی از دلِ کلمات زاییده شدهاند، شکلی آیینی و ستایشبرانگیز دارند.
و در نهایت در قابِ سفید روی دیوار، با تکاندهندهترین بخشِ ماجرا روبرو میشویم: بیانیهای که جوهرش پریده اما فشارش باقی مانده است. این اثر سفیدِ پرسشده، استعارهای درخشان از وضعیتِ قانون و وعده است. کلمات روی کاغذ نوشته نشدهاند، بلکه روی آن «حک» و «پرس» شدهاند. جوهر (که نمادِ عینیت، شفافیت و تحقق است) وجود ندارد، اما ردپای فشارِ دستگاه و قالبِ کلمات، با خشونت یا قاطعیت روی کاغذ باقی مانده است. این «متنِ نامرئی اما برجسته»، حکایتِ قوانینی است که اگرچه هرگز به رنگِ واقعیت درنیامدند و جوهرِ اجرا به خود ندیدند، اما فشار و سنگینیِ حضورشان و جایِ خالیِ تحققشان، تا ابد بر پیکرهی حافظهی جمعی ما باقی مانده است.
متن از لیلا طیبیفرد










