مقاله ادبی

چرا «گربه ­ی سیاه» ادگار آلن پو این­قدر باورپذیر است؟

آزاده باقری

داستان با این جمله آغاز می­شود: «داستان بس جنون­آمیز و بس زشتی را که می­خواهم بنویسم، نه انتظار دارم و نه می­خواهم باور کنید. چرا باید چنین توقعی داشته باشم؟» راوی داستان در ابتدا به خواننده هشدار می­دهد که امر شگفتی در پیش است. او با این شیوه­ خواننده را به خواندن با اشتیاق بیشتری وامی­دارد. در ابتدای داستان راوی مشغول شرح دادن زندگی و شخصیتش می­شود. او به وضوح علاقه‌مند به حیوانات است. با تورق یکی دو صفحه، به شگفت­زدگی معهود می­رسیم. راوی چشم گربه­ی خانگی­ خود را از حدقه درآورده است!

در داستان گربه­ی سیاه، ادگار آلن پو با ایجاد فضای ابهام‌انگیز سعی در باورپذیری داستان و مهم­تر از آن باورپذیری شخصیت راوی می­کند. وی این ابهام را به دو طریق در داستان اعمال می­کند: نخست از طریق گربه­ی سیاه و دوم از طریق زمان.

ماهیت گربه­ی سیاه چیست؟ راوی خود در مورد ماهیت گربه اطلاعات دقیقی به دست نمی­دهد اما در ابتدای داستان باری از زبان همسرش به ماهیت مورد تشکیک گربه­ی سیاه اشاره می­کند و می­گوید: « همسرم که در باطن خرافاتی بود، بلافاصله به باور قدیم عوام اشاره می­کرد که می­گفتند گربه­های سیاه جادوگرانی هستند با چهره­ی مبدل.» با این­که راوی با نظر همسر خود چندان موافق نیست اما به گونه­ای در داستان به گربه اشاره می­کند تا مخاطب حساب کار دستش بیاید که به هیچ وجه با یک حیوان معمولی سروکار ندارد: «… انگار نقش برجسته­ای را روی سطح سفید دیوار دیدم، تصویر گربه­ی غول­آسا. دقت به کار رفته در تصویر واقعاً حیرت­آور بود. طنابی دور گردن جانور بود.» دیدن تصویر گربه و طناب دار بر روی دیوار اتاق پس از به دارآویختن گربه در حیاط  و آتش­سوزی و همچنین ورود گربه­ی دوم با همان ویژگی­های ظاهری پلاتو -گربه­ی اول- و راه­­یابی مجددش به خانه­ی راوی در جهت تقویت ابهام ماهیت گربه­ی سیاه در داستان است.

علاوه بر ایجاد ابهام در ماهیت شخصیت داستان، روش دیگری که نویسنده برای ایجاد فضای ابهام در داستان از آن بهره می­گیرد، زمان است. زمان به شکل معمول در داستان استفاده نمی­شود و مبهم است. در خطوط ابتدایی می­خوانیم: «فردا خواهم مرد» یعنی راوی یا هم­اکنون در زندان است و قرار است فردا اعدام شود یا فردا خود به زندگی­اش پایان می­دهد. راوی پس از بیان این جمله خواننده را با خود به گذشته­ای که داستان در آن اتفاق افتاده است می­برد اما حرفی از زمان دقیق رویدادها نمی­زند. مثلا نمی­گوید: «در شانزده آگوست سال گذشته، یک شب که از میخانه به خانه باز می­گشتم…» و فقط به «یک شب» اشاره می­کند که می­تواند هر شبی از تقویم عمر راوی باشد. همچنین خبری از فصل یا ویژگی­های آب­وهوایی نیز در میان نیست. اطلاعات کمی که نویسنده از زمان و یا ویژگی­های قابل ارجاع به زمان -مانند آب­و هوا که می­تواند نشانگر فصل باشد- در اختیار خواننده قرار می­دهد، در جهت مبهم­سازی زمان است.

اما این ابهام در زمان چه تأثیری بر میزان باورپذیری داستان برای مخاطب می­گذارد؟ اگر از فردی بپرسید چه ­گونه داستانی را بیشتر باور می­کند، احتمالاً خواهد گفت داستانی که جزئیات زمانی و مکانی زیادی منطبق بر واقعیات داشته باشد؛ اما گربه­ی سیاه چنین نیست اما با این حال به شدت باورپذیر است. نکته در این است که حذف جزئیات زمانی در راستای ایجاد ابهام در زمان به خواننده این فرصت را می­دهد که خود را به جای راوی بگذارد و از این طریق با وی همذات­پنداری کند. البته نویسنده همذات­پنداری خواننده با راوی را نه تنها از طریق مبهم­سازی زمان، بلکه با ارائه­ی جزئیات از حالات روحی و روانی شخصیت راوی تکمیل می­کند. راوی شخصیت صادقی دارد و این صداقت را از جملات منصفانه­ای که در تحلیل و پشتیبانی از عملکرد خود ارائه می­کند نشان می­دهد: «گویی ذهنم در سراشیبی بازگشت­ناپذیری به گمراهی افتاد… اما من همان­طور که از زنده بودنم اطمینان دارم، مطمئن هستم که گمراهی یکی از تمایلات اولیه­ی سرشت بشری­ست.» راوی پس از اعتراف به گمراهی­اش، با این عبارت که: «کیست که خود را بارها و بارها در حال ارتکاب عملی احمقانه یا نفرت­ا­نگیز ندیده باشد، آن هم کاری که فقط و فقط به این دلیل انجام می­شود که نباید بشود؟» با مورد پرسش قراردادن خواننده با سوالی به شکل استفهام انکاری، از وی برای چرایی عملکرد خود اعتبار می­گیرد و به این شیوه به همذات­پنداری مخاطب با شخصیت اصلی یاری می­رساند.

نویسنده در توصیف حالات روحی راوی تمام تلاشش را می­کند تا هر طوری که شده توجه خواننده را نسبت به بی‌گناهی وی جلب کند؛ عبارات او در بیان حالات روحی خود گاهی آن­چنان ناراحت­کننده­ و آزاردهنده­اند که حس همدلی و دلسوزی را در خواننده ایجاد می­کنند: «این اشتیاق مرموز به خودآزاری، خشونت با خویشتن خویش، انجام خطا به صرف خطا بودن بود که مرا واداشت تا به اذیت کردن حیوان بی­آزار ادامه دهم… با چشمانی اشکبار و ندامتی جانگذار حلق­آویزش کردم.» و خواننده برای لحظه­ای فراموش می­کند که دلسوزی بر کسی که بنا به گفته­ی خودش تمایل زیادی به آزار دادن دارد و در این بین همسر خود را نیز از بین برده است، روا نیست؛ این امر نیز در جهت تقویت همذات­پنداری مخاطب با راوی است که نویسنده به زیرکی از آن بهره برده است و با آن باورپذیری داستان را بیمه کرده است.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *