نقد کتابکتاب

نگاهی به جنایت و مکافات داستایفسکی

جنایت و مکافات اثری است هنری که پس از بازگشت داستایفسکی از سیبری و تجربیات تلخ بسیار، نگاشته شد و در سال ۱۸۶۶ در مجله پیک روسیه منتشر گردید و بی درنگ شهرت یافت. در این رمان بسیاری از موضوعهایی که بین جوانان متفکر و نویسندگان آن زمان متداول بود، مورد بررسی قرارگرفته است. استقلال عمل، حد اختیار انسان و خوی و شیوه نیهیلیستی از جمله این مباحثند. چون این مسائل در داستان مزبور به شیوه ای نو مورد گفت و گو قرارگرفته است، بسیاری از منتقدان آن روزگار جنایت و مکافات را در برابر رمانهای چه باید کرد؟ چرنیشفسکی و پدران و پسران تورگنیف که هر دو، خاصه دومی، از نوشته های برجسته نیمه دوم قرن نوزدهم روسیه است، قرارداده و آن را نوعی تقابل و تضاد دانسته اند.

آنچه مسلم است و از مطالعه کتاب بر خوانندگان روشن می گردد، به هیچ وجه این امر تنها انگیزه داستایفسکی در نوشتن این رمان معروف نبوده است. بلکه می خواسته است بسیاری از مسائل را که برای خود او هم کاملا روشن نبوده است، مطرح سازد. مسائل مورد بحث در این اثر به دلیل پیچیدگی و اهمیت و تنوع خود، بی آنکه از جذابیت و نیروی حیاتشان کم شود، در کتابهای بعدی او نیز مطرح می گردد و باز بتفصیل موشکافی و حلاجی میشود.

داستایفسکی دارای احساسات و افکار و عواطفی تند و آتشین بوده است. تمام نوشته هایش گدازه ای از درد و اندیشه های نهفته بودند. قهرمانهای گوناگون و متضادش غالبا زاده روح پهناور اویند. داستایفسکی با شدت آنها را در کار و فکر و خیالشان دنبال میکند و از درد و تجربه هایشان رنج می برد و کوفته می شود و می کوشد که خواننده را تحت تاثیر قرار دهد و او را در تجربیات و افکار قهرمانان خود شریک و سهیم یا دست کم نسبت به آنها علاقه مند سازد، به همین جهت است که وی را از جمله داستان سرایان «لیریک» می خوانند، و واقعا خود داستایفسکی و نه حتی خواننده آثارش هیچ کدام توانایی آن را ندارند که شاهد بی طرف پیشامدها و جریان داستانهای او باشند. همه خواه ناخواه در افکار و احساسات مورد بحث گرفتار می شوند و همراه قهرمانان مشغول تجربه میگردند.

داستایفسکی در آمیختن مطالب فلسفی و انتزاعی، مانند جبر و اختیار، تعیین حد اختیار بشر، نیکی و بدی و جوهر آن دو، چگونگی و اصل احساس عشق، سوسیالیزم و انقلاب، با حوادث و داستانهای زنده و قابل فهم، مهارت و استادی زیادی نشان داده و توفیقی بزرگ یافته است؛ و از این راه توانسته است به مطالب خود شور و حرارتی تازه ببخشد.

شیوه کلی داستایفسکی در جنایت و مکافات نیز کاملا نمایان است: صحنه داستان، پترزبورگ، پایتخت آن روز کشور پهناور روسیه است که در آن بر خلاف سابق، زندگی پرابهت اعیان و اشراف مورد بحث نیست بلکه زشتی و پلیدیهای شهری بزرگ مطرح است که با تمام امکانات آن نمایش داده می شود. این رمان داستایفسکی نیز مانند همه شاهکارهای او از یک سلسله اتفاقهای پیچیده و پیوسته به هم ساخته شده است و دارای قهرمانان قوی و متعدد و مختلفی است که در بعضی شرارت و بدی، و در برخی نیکی و پاکی غلبه دارد. این قهرمانان همه از شکست خوردگان مغموم اجتماع اند، شروران آن برای اثبات وجود خود بیشتر به کارهای ناشایست و خودکامی و عصیان می پردازند. سرکشی این قهرمانان که برخی دم از آزادی و نجات اجتماع می زنند، در واقع فردی و خصوصی است. امانه دسته اول براستی بد و شرور و گناهکارند و نه گروه دوم کاملا از بدی منزه

مهمترین قهرمان واقعی داستان جوانی است به نام رادیون راسکلنیکف که فکری قوی و کنجکاو، هوشی تند و تیز، اما کیسه ای تهی دارد. خانواده اش یعنی مادر و خواهرش با زحمت فراوان پول تحصیل وی را در پایتخت فراهم می کنند و او پیوسته به فکر بیچارگی و دشواری زندگی آنهاست، و هم تماشاچی و شاهد هزاران بدبختی ظالمانه ای است که در اطرافش روی می دهد. سرانجام دانشجوی رشته قضایی دانشکده حقوق، که روحی حساس و غروری بی پایان و همتی بلند دارد، از ظلم و فجایع اجتماع بتنگ می آید و می خواهد علت این همه بی عدالتی و نادرستی را بیابد و به زندگی رقت بار خود و نزدیکان خود و مردم بی نصیب خاتمه دهد. این فکر به قدری او را به خود مشغول می دارد و در او ریشه میدواند و بسط می یابد و نیرو می گیرد که عاقبت به صورت فکری ثابت در می آید و او را در مقابل اجتماع میشوراند. راسکلنیکف مانند تمام نهیلیستهای آن زمان به قوانین موجود پشت پا می زند و چون به قدرت فکری خویش مومن است، با جرأت و جسارتی خاص از حدود و قوانینی که برای انسان اجتماعی مقرر است، می گذرد و دست به جنایت می زند.

موضوع رمان در واقع به دور همین قهرمان اصلی و شرح احساسات و اندیشه ها جنایت و تحول افکار و عذابهای روحی وی میگردد و همه اینها در برخوردهای مختلف با اشخاص و حوادث بسیار گوناگون ظاهر و کاملا روشن می شود.

داستان هر چند مبتذل نیست اما به هیچ وجه خارق العاده هم نیست. آنچه آن را بزرگ و جاویدان می سازد، طرز بیان مطالب و تجزیه و تحلیل افکار و احساسات عمیق و پیچیده ای است که همه، حتی دانشمندان علوم روانی را دچار اعجاب میکند.

داستایفسکی کمتر به شرح ظاهر قهرمانان خود می پردازد بلکه وسیله قوی او برای ترسیم آنان سخن و گفت و گوی آنهاست که ما را به راز درون و ناگفتنیها، و حتی به حرکات آنان آشنا می سازد.

داستایفسکی در این داستان افکار و مسائلی را که قرنها سبب رنج روح انسان بوده مورد بررسی دقیق قرارداده است و این افکار را از راه تجربیات فکری قهرمانهای خود و کاوشهای دائمی آنان در نهاد و وجدانشان، نمایان ساخته است. در این درونکاویهای مداوم و ظالمانه، قهرمانان او با تمام بدیها و زشتیهای طبیعت خود رو به رو می شوند و سرانجام به حدود امکانات خود واقف می گردند و می فهمند که فقط با زدودن پلیدیها امکان رستگاری هست.

داستایفسکی بخوبی نشان میدهد که این کاوشهای درون و محکومیتهای نهانی و مکافاتهایی که قهرمانان داستان بر خود روا می دارند، از مجازاتهای ظاهری که قانون و اجتماع بر انسان تحمیل می کنند، به مراتب دشوارتر و پردردتر است. و چه بسا که مجازاتهای اجتماع در واقع تسلی بخش قهرمانان اوست. چنانکه در همین جنایت و مکافات می بینیم که محکومیت هشت سال زندان با کار اجباری در سیبری به هیچ وجه در نظر راسکلنیکف، که مرتکب قتل شده است، منفور و دشوار نمی نماید، چه او در واقع قبلا به تفصیل افکار و هدفهایی را که موجب جنایت او بوده است، مورد بررسی و محاکمه درونی قرار داده و به این نتیجه رسیده است که ارزش زندگی فرد، هر چند پیرزنی رباخوار منحوس و پلید باشد، باز از فکری عالی و مجرد بیشتر است؛ و کشتن چنین موجودی که غالبا سربار جامعه است. باز جنایت و خلاف انسانیت و مسیحیت است. جنایتی است که هیچ فکر و هدفی را توجیه نمی سازد.

راسکلنیکف بتجربه در می یابد که ارتکاب به قتل آسان است اما برای تحمل آن، نیروی روحی بمراتب بیش از نیروی جسمی بکارگرفته می شود و انسان با صرف آن نیرو ناچار تعادل روانی خود را از دست میدهد و در هم می شکند. این فکر در تمام رمانهای داستایفسکی خاصه برادران کارامازف بتفصیل مطرح می شود. نویسنده ضمن این مطلب افکار متداول زمان را درباره امکان وجود ابرمن و همچنین انساندوستی سوسیالیستی را، که فرد را فدای جمع میکند، محکوم می نماید. این امر که در کتاب جنایت و مکافات فقط به اشاره بیان می گردد، در ابلیسها بشرح بیان شده است.

به سبب درون کاویهای عمیق، داستایفسکی به تشخیص دوگانگی شخصیت انسانی پی می برد و برای اولین بار در تاریخ رمان آن را در داستانهای خود مطرح و ثابت می کند که در هر فرد هم گوهر نیکی هست و هم تخم بدی، و انسان به اختیار و چگونگی احوال، یکی از این دو را بیشتر در خود می پروراند. افراد داستانهای او پیوسته میکوشند به کنه خیر و شر و چگونگی آن دو پی ببرند. بیشتر آنها تشنه درک کمال احساس و افکارند و مؤمناند به اینکه فقط از این راه به حقیقت مطلق و راز طبع بشر دست خواهند یافت. این امر بی شک دلیل اعتقاد نویسنده به آزادی عمل و اختیار است، یعنی آدمی مسؤول اعمال خویش است. و به این دلیل انسان آزاد داستایفسکی باید به مکافات بدیهای خود برسد و آن را تحمل کند. این مطلب چند بار در جنایت و مکافات به اشاره بیان شده است و در برادران کارامازف عمیقا و بتفصیل مورد بحث قرار میگیرد و موجب شگفتی و تفکر بسیار می گردد.

اما اختیار بدی و تحمل مصائب آن و رسیدن به رستگاری را داستایفسکی فقط سهم اشخاصی قوی چون راسکلنیکف میداند که توانایی تحمل رنج و عذاب را داشته باشند. به همین دلیل است که وی رنج کشیدن را نشانه عمق تفکر و احساس میداند.

اختیار و مسؤولیتی که داستایفسکی بر عهده انسان می گذارد و او را ملزم به قبول مکافاتهای آن می کند، وی را در نظر برخی انسان دوست و در چشم عده ای بغلط دشمن انسان و قسی القلب معرفی کرده است.

دوگانگی شخصیت انسان در آثار داستایفسکی گاهی به صورت افکار و احساسات ضد و نقیض در مقابل یکدیگر پدید می آید، چنانکه در جنایت و مکافات دیده می شود، و گاه به صورت شبح و همزاد انسان جلوه می کند، همان طور که در برادران کارامازف در مورد ایران و ابلیس آمده است.

سلسله قهرمانان سرکش و آزادیخواه داستایفسکی که غالبا خود را مردم غیرعادی می شمرند و هر کدام به نحوی قوانین اجتماع را رد می کنند و از راسکلنیکف شروع و به ایوان کارامازف ختم می شود، معمولا در اجتماع با شکست رو به رو می شوند. زیرا داستایفسکی آزادیخواهی را که با خودکامگی توأم باشد محکوم می کند و فقط أن آزادی و اختیار را شایسته پیروزی میداند که با خواست و اراده خداوند و مسیح هماهنگ باشد. به این جهت است که در مقابل این قهرمانان سرکش خودکام تحصیل کرده شکاک، که میان خداوند و ابلیس قرار گرفته اند و پیوسته سرگردان و موجب سرگردانی دیگران اند، تنها قهرمانان پاکدل و وارسته تا حدی پیروز می نمایند. اینان رضای خداوند و مسیح را رضای خود می دانند و با همه کس راه دوستی و صفا را پیش می گیرند. سونیا مارمالادف در جنایت و مکافات شبحی از این گونه قهرمانان است که در رمانهای بعدی چون ابله و برادران کارامازف بخصوص، اهمیت و کمال می یابند. این افراد از آن جنب و جوش و تب و شدتی که قهرمانان گروه نخستین دارنده غالبأ محروم اند. اینان بظاهر بی حال اند اما ذاتا بسیار فهیمند و مسائل و مشکلات را با آرامش و ایمان و محبت حل می کنند. در این مورد داستایفسکی از فرصت استفاده میکند تا داد و قال و فعالیت و کوشش سوسیالیستها و انقلابیون را پوچ بنماید و به کنایه بفهماند که ناجیان عالم انسانی طبقه «اینتلیجنتسیاه، یا باصطلاح تحصیل کردگان و روشنفکران، که خواسته هایشان با نوعی خودکامگی همراه است، نخواهند بود؛ بلکه پاکدلان نیک نهاد و باصفایی خواهندبود که مردانگی و محبت بی پایان قلب و روح آنان را لبریز کرده باشد. انسان سعادتمند آینده به نظر او از نوع زوسیما میشکین و الیوشا خواهد بود که فکر و روحش هماهنگی داشته باشد و از مواهب زندگی لذت ببرد و زیاد در پی هدفی خاص، و چون و چرای آن نباشد.

نکته جالب در قهرمانان داستایفسکی اعم از اینکه نیک باشند یا بد، خودکام و شرور باشند یا پاکدل و باصفا، آن است که هرگز هیچ کدام آنها را واقعا در پی هدف مشخص و خاصی نمی بینیم تا از رسیدن به آن راضی باشند. همه گویی در پی گم شده ای هستند و پیوسته در تلاش اند. گویی نویسنده میخواهد بگوید که هدف زندگی در واقع همان نفس تلاش به خاطر یافتن حقیقت و امکانات جدید زندگی است و قناعت به آنچه میسر است نشانه رکود و موجب نارضایی و بدبختی است. این نکته با آنچه کمی پیش درباره ناجیان عالم بشری گفته شد، تناقضی ندارد، زیرا ممکن است انسان هم از زندگی لذت ببرد و هم برای امکانات جدید آن بکوشد و در تلاش باشد، چنانکه میشکین و بخصوص الیوشا با همه صفا و وارستگی خود در جست و جوی گمشده ای هستند و آرام و قرار ندارند؛ منتها بی قراری و تلاش آنها برای بهبود امور شخصی نیست بلکه برای یافتن حقایقی است که به حال همه مفید باشد. و همین امر آنان را هم خوشحال، هم زنده و هم بدان پایه جذاب می سازد.

باید متوجه بود که همه قهرمانان او چه خوب و چه بد، مست افکار و عقاید فلسفی اند، به طوری که اگر عاری از آن تب و حرکت دائم خود می بودند، شاید ارواحی بیش بنظر نمی رسیدند. با این همه به سبب مسائل و مشکلاتی که مطرح می کنند و به دلیل آشفتگی و شدت میل و آرزوی خود بسیار زنده و دنیاییاند، هر چند که نماینده تمام عیار ملت خود نیز می باشند.

داستایفسکی آنچه نیم قرن پس از او بوقوع پیوست، بدرایت دریافته بود و در آثار خود منعکس کرده بود. بی دلیل نیست که بیشتر منتقدان وی را پیامبر روح روسی و معرف زندگی و آمال و طبع حساس و آشفته آن ملت میدانند. ملتی که کنه نهاد مردمش بیش از دیگران جمع اضداد است. به همین دلیل بردیایف وجود و پیدایش داستایفسکی را جز در میان ملت روس غیرقابل تصور می دانسته است. واقعأ هم اگر بدقت بنگریم مستان داستانهای او را غالبأ نیک و پاک سرشت، جنایتکارانش را تشنه توبه، و کفارش را مؤمنانی می بینیم که از شدت ایمان زبان به کفر گشوده اند. هیچ حسی در قهرمانان داستایفسکی وحدت کامل ندارد و هیچ فکر و احساسی برای آنان غریب و نامفهوم نیست. بهترین شاهد این مدعا خانواده لجام گسیخته و بی بند و بار و بااستعداد کارامازف است که بسیاری آن را مترادف و نمودار استعداد و شخصیت همه جانبه روسی میدانند.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
error: محتوا محافظت شده است!!
بستن