مقالات

تاریخچه نقد جامعه شناختی در هنر و ادبیات ایران

 

از نظر تاریخی نقد هنری و ادبی در ایران اگرچه در گذشته وجود داشته است اما هیچگاه نقد در معنای امروزی آن و بویژه نقد جامعه شناسانه را نداشته ایم. ایرج پارسی نژاد مورخ برجسته «تاریخ نقد ادبی در ایران» در زمینه پیشینه نقد ادبی در ایران می گوید:

در گذشته، نقد ادبی یک «نقد لفظی» بوده است که در حد حروف روی، قافیه و صورتهای لفظی کلام به آن توجه می شده و بس. نقد ادبی به آن معنا نبوده است که در آن به مضمون و محتوای کلمه توجه و ارتباطهای اجتماعی اش سنجیده شود. نخستین کسی که در این زمینه کار کرد، میرزا فتحلی آخوندزاده بود. او در «رساله ی قرتیکا» یا «سروشیه»، بر قصیده ی سروش اصفهانی نقدی با روش های جدید نقد می نویسد و بنیان گذار نقد ادبی در ایران می شود. در این نقدش به مضمون و محتوا و تأثیرات اجتماع در نقد ادبی توجه می کند؛ مسأله ای که تا پیش از آن چندان توجهی به آن نمی شد و در این اثرش برای نخستین بار با دید علمی و عینی همزمان به یک اثر ادبی نگاه می کند. علتش هم این است که فتحعلیزاده از ایران به تفلیس سفر داشته و در حوزه ی تأثیر متفکران روسی قرار می گیرد. تحت تأثیر فرهنگ اروپایی و شخصیت هایی مانند ولتر و مولیر قرار می گیرد. بعد از او متفکرانی مانند زین العابدین مراغه ای، طالبوف که میرزا ملکم خان و شخصیت های دیگر در این زمینه ها شروع به فعالیت می کنند. درباره ی این در کتاب « روشنفکران ایرانی و نقد ادبی» بحث کرده ام. به احمد کسروی و صادق هدایت هم پرداخته ام و علت این که به این دو هم پرداخته ام، به دلیل افق فکری آنهاست که با هم در یک راستا قرار می گیرند و هدایت و کسروی هم مانند آن شخصیت ها از نظر تعلق خاطر به تاریخ ایران استان و تحلیلی که از فرهنگ اسلامی می کنند، مشترک هستند. (۱)

روایت خلاصه بالا به واقع تمام تاریخ نقد ادبی و هنری در ایران است. اجمالا می توان گفت که در میان شاخه های مختلف نقد هنری در ایران قدیمی ترین و رایجترین شاخه، نقد ادبی است. سنت نقد ادبی در ایران به رغم کاستی ها و مشکلات آن، توسعه یافته ترین شیوه نقد هنری است. عبدالحسین زرین کوب در مقدمه کتاب «نقد ادبی» (۱۳۵۴) درباره تاریخ سنت نقد ادبی ایران می نویسد: «در ایران قبل از اسلام، کتاب هایی در زمینه صنایع ادبی و بلاغت داشته ایم که بواقع راهنمای واقع راهنمای یادگیری رموز بلاغت بوده اند. همچنین کتاب های ارسطو در زمینه فن شعر در زمان خسرو پرویز به زبان پهلوی ترجمه شده بود». به گفته زرین کوب: «پاولوس ایرانی رساله ای در باب کتاب برهان حکیم ارسطو جهت شاهنشاه خسرو اول، نوشته است که هم اکنون در دست است»

همچنین زرین کوب می نویسد قدیمی ترین نقدی که بعد از ظهور اسلام به دست ما رسیده، «مقدمه شاهنامه ابومنصوری» است که از زمان سامانیان به جای مانده است. بعد از آن کتاب های متعددی مانند «من الباب الألباب عوفی»، المعجم شمس قیص رازی»، «ریحانه الأدب»، «مجمع الفصحا»، «ریاض العارفین» و تذکره های ادبی گوناگون نوشته می شود. این آثار عمدتا به بررسی شعر و نثر از دیدگاه صنایع ادبی دوره های سبکی و تا حدودی تاریخ محدود می شوند و عیار درستی برای شناسایی آثار ادبی، خصوصا جنبه های روانشناختی و جامعه شناختی آن نیستند.

بطور کلی، در تاریخ ادبیات ایران چیزی به نام «مطالعات ادبی» که به نقد و تفسیر پرداخته شود وجود ندارد. اولین متن و اثری که در زبان فارسی به نوعی به تجزیه و تحلیل ادبیات اختصاص دارد، کتاب «مجمع النوادر» معروف به «چهارمقاله نظام عروضی» نوشته ی نطامی سمرقندی است که در قرن پنجم نوشته شده است. این کتاب تشکیل شده از چهار بخش است که یک بخش آن اختصاص به دبیری و نویسندگی دارد. در این کتاب نظامی سمرقندی تلاش کرده است تا از یک دیدگاه فنی و ذوقی به ادبیات نگاه کند. این کتاب سرآغاز مطالعات ادبی در زبان فارسی است و باعث شد سنتی در ادبیات ما شکل بگیرد که بیشتر به بررسی ذوقی و ادبی آثار ادبی بپردازد. در این بررسی فنی و ذوقی آثار ادبی تلاش می شود تا یک اثر را از لحاط زیباشناختی بررسی کند و بفهمد که اثر دارای چه مولفه ها و معیارهای زیباشناختی است.

بعد از نظامی سمرقندی کتاب های مختلفی در مورد ارزیابی های ذوقی نوشته شد اما این تحلیل فنی و ذوقی اثر خیلی هم گسترده نبود. آثاری که در این زمینه وجود دارد بسیار اندک است. نقد هایی که در زمینه های مطالعات ادبی در ایران رواج پیدا کرد ۱-نقد ذوقی و فنی آثار ادبی و ۲-زندگینامه بزرگان و شاعران هم به طور مستقل و هم به طور متن هایی در سایر کتابها تحت عنوان «شرح حال نویسی یا «تذکره نویسی». سنت تذکره نویسی در قرون ۵ و۶ هجری که دوران طلایی تمدن ایران است رشد پیدا کرد.

نقد ادبی و هنری در ایران از نیمه قرن نوزدهم با تحولاتی که در نتیجه آشنایی و رویارویی ایرانیان با اروپا پیدا می کند، شکل می گیرد. اولین نوشته هایی که شاید بشود عنوان «نوشتارهای نقادانه آنها داد به بعد از انقلاب مشروطه برمی گردد، یعنی زمانی که شکل های جدید ادبیات و ژانر های جدید مثل داستان کوتاه و رمان یا شعر نو در کشور ما به وجود آمد. این نوشته ها را مشکل بتوانیم به به مفهوم اخص کلمه بدانیم؛ چون به نظر می آید همان طور که این ژانرها جدید هستند، برخورد ماه با آن مطالب هنوز پخته و مبتنی بر نظریه نیست. بگذارید همین مطلب را به شکل دیگری بگویم. همان طور که اولین رمان هایی که به زبان فارسی نوشته شد، بهترین نمونه های رمان نیست بر مبنای هایی برای معرفی یک ژانر جدید در ادبیات ما است؛ نقد ادبی هم که در آن سال ها نوشته شد، بیشتر بر مبنای «عیارسنجی» بود. مقصودم از «عیارسنجی» این است که در این نوشته ها به این موضوع می پرداختند که چه متنی یا چه اثری واجد ویژگی های برتر ادبی است.

در نیمه اول قرن حاضر نقد ادبی جامعی توسط دکتر عبدالحسین زرین کوب در دو مجلد، در تهران منتشر شده که بحق بیطرفانه ترین و جامعترین پژوهش در زمینه نقد ادبی تا زمان انتشار آن است. این اثر در زمان خاص خود با پیشروترین نگاه نوشته شده است. زرین کوب در مقدمه جلد اول چاپ اول این اثر می گوید: «نقد ادبی در دوره ما ضعیف و بیمارگونه است. آیین روزنامه نویسی نیز رنگی از سبکسری و شتابزدگی بدان بخشیده است».

او در مقدمه جدیدی که بر چاپ دوم همین کتاب آورده می نویسد: «اگرچه هنوز قسمتی از آنگونه عوامل و اسباب که نقد ادبی عصر ما را از نیل به آنچه لازمه نقدی سالم و قوی است باز می دارد همچنان باقی است اما توجهی که در طی این سال ها به نقد ادبی مبذول شده است تا حدی مایه امیدواری است ».

با فاصله گرفتن از نگارش این اثر، بعد از گذار از آثاری چون «از صبا تا نیما (تاریخ ۱۵۰ ساله ادب فارسی)» یحیی آرین پور (۱۳۵۷) و «طلا در مس (در شعر و شاعری» رضا براهنی اثر درخور توجه دیگری در زمینه نقد دیده نمی شود تا انتشار پژوهش نسبتا جامع «صدسال داستان نویسی ایران» که حاصل تلاش حسن میرعابدینی (۱۳۸۳) است و آغاز رشد و بالندگی این نوع ادبیات را نوید می دهد. در تمام آثار مذکور توجه به جامعه و زمینه ها و کارکردهای اجتماعی ادبیات مورد توجه منتقدان می باشد اگرچه هیچیک از آنها به نقد جامعه شناختی نمی پردازند.

پیدایش جامعه شناسی هنر و ادبیات در ایران در معنای دقیق کلمه به گسترش رویکردهای مارکسیستی در ایران در دهه ۱۳۴۰ به بعد باز می گردد. در این زمان ابتدا ترجمه متون مارکسیستی در زمینه فهم و تبیین شرایط مادی و اقتصادی هنر شکل گرفت. بحث های مارکسیستی در زمینه ابعاد ایدئولوژیکی هنر، رئالیسم اجتماعی، نسبت میان کار و هنر، رابطه میان طبقه اجتماعی و هنر، نقش هنر در تغییرات اجتماعی و سیاسی و بخصوص بهره گیری از هنر و ادبیات در مبازرات سیاسی و اجتماعی، موضوعاتی بود که رویکرد مارکسیستی در ایران به همراه آورد. بهترین تألیف این نسل از مطالعات و نقد جامعه شناختی به هنر و ادبیات را می توان کتاب «جامعه شناسی هنر» اثر امیرحسین آریان پور دانست. البته رهبران حزب توده و منتقدان برجسته مارکسیسم در ایران مانند احسان طبری در نوشته هایشان تحلیل های جامعه شناختی هنر و ادبیات را رواج می دادند.

بینش جامعه شناختی در نقد و تحلیل هنر و ادبیات در چند دهه گذشته در ایران توسعه چشمگیری داشته است. این توسعه را در چند عرصه متفاوت می توان مشاهده کرد. نخستین عرصه، گفتمان عمومی یا رسانه ها، وب سایت ها، وبلاگ ها و مطبوعات است. منتقدان عمومی هنر و ادبیات امروزه در رسانه ها و مطبوعات بیش از گذشته جایگاه و اهمیت یافته اند. به علاوه، کتاب ها و مجموعه مقالات نقد آثار هنری نیز وجود دارد. با در نظر گرفتن توسعه انتشارات و سرش رسانه ها، می توان گفتمان عمومی نقد هنری و ادبی را حوزه تأثیرگذاری در زمینه شناخت و ا رش هنر دانست. بویژه باید این نکته را هم در نظر داشت که اغلب مخاطبان هنری از طریق رسانه ها، مطبوعات و فضای مجازی بیشتر از محیط های دانشگاهی استفاده می نمایند. وب سایت ها و وبلاگ ها نقش مهمی در اشاعه تحلیل های اجتماعی و جامعه شناسانه هنر و ادبیات ایفا می کنند، متون اینترنتی به دلیل آزادی عمل بیشتر و تعامل زنده و پویایی که با مخاطبان خود دارند، بهتر از کلاس های درس دانشگاهی و محافل رسمی به ترویج بینش جامعه شناختی هنر در ایران می پردازند. این متون همچنین از تنوع و گستردگی بیشتری برخوردارند.

هنر به عنوان یکی از عرصه های جهان اجتماعی، اصولا عرصه ای شفاف نیست. در ایران این شفاف نبودن به دلایل بسیار، جدیتر است. یکی از این دلایل، ضعیف بودن واسطه های فرهنگی و مشخصا رسانه های هنری است. در تثلیث تولید، توزیع و مصرف هنری، ضعیفترین حلقه، اگر نگوییم حلقه مفقوده در

ایران، حلقه توزیع است که شامل رسانه ها، منتقدان، نهادهای هنری، کارشناسان، موزه داران، م ناشران و… است. این واسطه های هنری حلقه پیوند میان جامعه هنری و کل جامعه اند و ضعفا در بستن جامعه هنری به روی خود، نقش تعیین کننده ای دارد.

رسانه ها اغلب مهمترین نقش را در معرفی و بازتاب یک عرصه دارند و در ایران از طرفی ما نه اطلاع رسانی در عرصه هنر نداریم و در نتیجه اغلب از اخبار و حوادث هنری بی خبریم. از سوی همین روزنامه های موجود نیز هنر به استثنای سینما، جایگاه بسیار محدودی دارد. از این آم این عرصه برای عموم مردم و ورود به آن، اگر نگوییم ناممکن، بسیار دشوار است.

از سوی دیگر، ما با هنر روبه رو نیستیم، با هنر سر و کار داریم و هنر در جامعه ما رشد و توسعه نام داشته است. همه انواع هفت یا ده گانه اش، هر کدام به علت تحولات سیاسی و اجتماعی بسیاری متفاوتی یافته اند. مثلا در عرصه موسیقی، مجسمه سازی، نقاشی به عنوان هنرهای والا، هنرمند از «فرج بعد از شدت» سخن می گویند. از اوایل انقلاب، دورانی که برای تخریب با تبر به سراغ های شهر می رفتند، داشتن ساز موسیقی ممنوع بود، پرتره و اناتومی در دانشکده تدریس نمی شد و در امروز که این حوزه ها قابل عرضه و طرح شده اند، آموزش داده می شوند، مسابقات و نمایشگاه ها می شود و تداوم می یابند. یا معماری که زمانی در پروژه های مسکونی از آن استفاده می شد تا ام ظاهرا به آن توجه بیشتری شده و برای هنر معماری نیز، علاوه بر دانش عملی اش، اهمیت قائل میشن در مقابل، سینمای ایران استثنایی هنری است. سینما عمومی، مردمی، جهانی و شناخته شده است، در باز کرده و هر شهروندی کم وبیش از فرهنگ سینمایی برخوردار است. در اینجا رسانه ها در معرفی، نقد و مردمی کردن آثار سینمایی نقش مهمی ایفا کرده اند. هنر در نتیجه، علاوه بر شفاف نبودن، عرصه ای ناهمگون نیز هست و جز با تقسیم هنر و مطالعه موردی هرکدام نمی توان به نظریه ای عمومی رسید.۲

همچنین طی چند دهه گذشته تعداد قابل توجهی از کتاب ها و متون جامعه شناسی هنر و ادبیات ترجمه و تألیف شده است. امروزه مباحث دیدگاه های نظریه پردازان اصلی این حوزه مانند لوکاچ، گلدمن، اسکارپیت، پیر بوردیو، هوارد بکر، کوهلر و دیگران برای خوانندگان ایرانی آشنا است. گسترش رشته های دانشگاهی نیز بر توسعه مطالعات اجتماعی هنرها و ادبیات تأثیرگذار بوده است. در دهه های گذشته انبوهی از دانش آموختگان رشته های مختلف علوم انسانی و اجتماعی داشته ایم. این دانش آموختگان در تحقیقات و پایان نامه های خود به هنرها و ادبیات توجه داشته اند. به علاوه توسعه دانش های جدید و بویژه دانش های بین رشته ای مانند مطالعات فرهنگی بر توسعه مطالعات اجتماعی هنرها و ادبیات تأثیرگذار بوده اند. محسن گودرزی در ارزیابی علل توسعه مطالعات اجتماعی هنرها و ادبیات در ایران می گوید:

مطالعات فرهنگی به دو نوع رویکرد در مباحث جامعه شناسی هنر و فرهنگ دامن زد: یکی گرایشی از مطالعات فرهنگی که فرهنگ را بویژه سیاست فرهنگی را در زمینهای اجتماعی و سیاسی تحلیل می کرد. این نوع مطالعات بیشتر در دهه ۱۳۷۰ رایج بود. مضمون اصلی آن هم رویکردی انتقای سیاست ها و برنامه ریزی های فرهنگی بود و اغلب از منظر فرهنگ رسمی و غیررسمی به مباح می پرداخت. از دریچه مقاومت فرهنگی به رفتارها و گرایش های اجتماعی می پرداخت و ناکارامد بو سیاست های مبتنی بر کنترل فرهنگی را نقد می کرد. این نوع مباحث در فضای رسانه ای هم مطرح شد و بعدها با مفاهیمی مثل سبک زندگی به فضای آکادمیک راه یافت. این نوع مفاهیم در اواسط دهه ۱۳۷۰ به مضامینی سیاسی هم ترجمه می شوند و نگاه یک جانبه نگر و از بالا به پایین را در عرصه فرهنگ نشانه می گیرد. در این سالها به وجوه عملی فرهنگ با جنبه های رفتاری آن توجه میشود و موضوعاتی مثل سبک زندگی، هویتهای جدید، مسأله جوانان و زنان موضوع غالب تحقیقات این سالها را تشکیل میدهد. آنچه در این مباحث مهم است، آثار عملی فرهنگ، خصوصا در عرصه سیاست است. ۳

گرایش دیگر در مطالعات فرهنگی هم مطرح شد که شاید ردپای آن را بتوان در سال های اولیه دهه ۱۳۸۰ پیدا کرد. گرایشی که به تفسیر متون فرهنگی علاقمند بود و لایه های معنایی این نوع آثار را می کاوید. سهم زیادی از صفحات نقد ادبی و سینمایی در آن سال ها به این نوشته ها اختصاص دارد؛ مباحثی که با فضای سیاسی خاصی هم همراه شده بود. بازار سیاست افول کرده بود و در میان برخی نگاههای تحول خواه، سردرگمی و سرخوردگی محسوس بود. محدودشدن عرصه عمل اجتماعی با اقبال به متون ادبی و فرهنگی همراه شده بود. فکر می کنم تا زمانی که بازار سیاست داغ است، بخش های فرهنگی در حاشیه هستند ولی وقتی که سیاست رو به افول می گذارد، گرایش به کار فرهنگی افزایش می یابد. شاید این همراهی تصادفی باشد و شاید هم تقارنی پایدار و معنادار دارد؛ باید بررسی دقیقتری کرد. اگر این همراهی بیش از یک تصادف باشد و از رابطهای پایدار خبر دهد، می توان گفت این نوع گرایشهای فرهنگی، ترجمه سیاست گریزی است. گویی ناکامی در عرصه سیاست، نگاه ها را متوجه عرصه بنیادینی مثل فرهنگ می کند. ۴

سیروس یگانه توسعه مطالعات اجتماعی هنر در ایران را به تحولات اجتماعی ایران مرتبط می داند. او می گوید «در چند دهه اخیر هنر و مسائل مربوط به آن بیشتر از گذشته مورد بررسی و بخصوص پژوهش های میدانی توسط جامعه شناسان قرار گرفته است. دلیل آن، اهمیت هنر بویژه در رابطه با هویت فرهنگی و خرده فرهنگ های گوناگونی است که اکثر جوامع امروزی را تشکیل می دهند. تا بدانجا اگه کریستوفر رید هنر پست مدرن معاصر را «هنر هویت» می نامد ،زیرا حاوی هویت های ملی، طبقاتی، اقومی، نژادی و جنسیتی در برابر روابط قدرت و تبعیض های استعماری، طبقاتی، قومی، نژادی و جنسیتی در سطح جامعه و در سطح جهانی است. به عبارت دیگر در امتداد روابط قدرت که فوکو و دیگران به آن پرداخته اند. مباحثی چون جامعه ء مدرن، مدرنیته، مدرنیسم و پست مدرنیسم که اخیرا محافل فرهنگی او هنری جامعه ء ایران را به خود مشغول داشته است،»

با وجود پیشرفت های صورت گرفته باید گفت توسعه مذکور تنها در مقایسه با گذشته معنا دار است. در غیر این صورت همان طور که بعدا توضیح خواهیم داد، نقد جامعه شناسانه هنر همچنان در حاشیه است. بویژه این دانش در دانشگاه های ایران هنوز نتوانسته است جایگاه مناسبی بیابد. ۵

 

منابع:

۱-گفتگو بت ایرج پارسی نژاد. وب سایت شورای گسترش زبان فارسی ( ۸۹/ ۱۰ / ۱۴ ).

mttp://www.persian-lanauage.org/converversation-1798.html

۲- هنر و زن در جامعه ایران از نظر جامعه شناسی گفتگوی سایت زنان ایران با دکتر سارا شریعتی به نقل از آدرس زیر

http://www.bashgah.net/pages-22299.html

۴٫۳- محسن گودرزی، دو رویکرد در مطالعات اجتماعی هنر، وب سایت مؤسسه مطالعات همشهری

http://www.hccmr.com/news-830.aspx

۵- سیروس یگانه، آشنایی با جامعه شناسی هنر، گفتگو با مجله بیناب:

http://iricap.com/magentry.asp?id=4278

۶- کتاب مردم نگاری هنر از نعمت الله فاضلی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
error: محتوا محافظت شده است!!
بستن