مکاتب

اگزیستانسیالیسم

اگزیستانسیالیسم، مکتبیه که حتی تلفظ اسمش هم نیاز به تمرین داره، چه برسه به فهمیدن حرفش!
اما نترسید، امیدوارم با این لحن و زبان ساده‌ای که من توضیح دادم، همه بتونید به سادگی با اگزیستانسیالیسم کنار بیاید.
این متن کمی طولانیه، اما برای فهم این مکتب، واقعا لازمه.
بنابراین امیدوارم با توجه و حوصله، این بخش رو بخونید و از فهمیدن، لذت ببرید.

از معنای کلمه‌ی «اگزیستانسیالیسم» شروع می‌کنیم. این کلمه، در انگلیسی Existentialism نوشته می‌شه و به ریشه‌ی Existence یعنی «وجود» برمی‌گرده.
اگزیستانسیالیسم، اصالت وجود، هستی‌گرایی، مکتبی هست که به تقدم «وجود» اشاره می‌کنه. تقدم بر چی؟ تقدم بر ذات، یا همون ماهیت انسان. (بعدا با این جمله کار داریم، خوب به خاطر بسپارید —جمله‌ی شماره‌ی یک–)
به گفته‌ی پی‌یر دو بوادفر، اگزیستانسیالیسم با گفته‌ی معروف سقراط، «خود را بشناس» شروع می‌شه.
بر اساس عقیده‌ی اگزیستانسیالیسم، زندگی بی‌معناست و هدف از پیش ‌تعیین ‌شده‌ای نداره، مگر این‌که خود شخص به اون معنا ببخشه.
بعضی‌ها فکر می‌کنن اگزیستانسیالیسم با پوچ‌گرایی یکیه، اما این‌طور نیست. پوچ‌گرایی، زندگی رو بی‌معنا می‌دونه. اما بر اساس فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم، این انسان هست که باید به زندگی معنا ببخشه و هدف زندگی‌اش رو بسازه.
به فلاسفه‌ی اگزیستانسیالیسم، «فلاسفه‌ی هستی» میگن، و به فلسفه‌ی اونها، «فلسفه‌ی هستی».
اگزیستانسیالیسم، یکی از اولین مکاتب فلسفیه، که به ادبیات راه پیدا کرده. اگزیستانسیالیسم، با کتاب «تهوع» از «ژان پل سارتر»، به دنیای ادبیات راه پیدا کرد. قبل از این، کسی نبود که فلسفه رو در قالب رمان ادبی بیان کنه.
سورن کی‌یِرکِگور، یکی از فلاسفه‌ی اگزیستانسیالیست، تقریباً اولین کسیه که سوالات اصلی اگزیستانسیالیسم رو مطرح کرده، او در نامه‌ای می‌گه:
«آن‌چه که در فکرم برایم نامشخص می‌نماید، این است که چه باید بکنم، نه آن‌چه باید بدانم، مگر دانشی که مقدم بر هر عملی است. باید بفهمم که خداوند واقعاً از من چه می‌خواهد تا انجام دهم: آن چیز، آن است که حقیقتی را که برای من حقیقت است، بیابم، آن معنی‌ای که برایش می‌توانم زندگی کنم و بمیرم را بیابم… مسلماً انکار نمی‌کنم که هنوز ضروریت دانش و این‌که توسط آن، کسی می‌تواند فراتر از باقی انسان‌ها عمل کند را، درک می‌کنم؛ اما دانش باید در زندگی من به‌کار آید، و هم‌اکنون این مهم‌ترین چیز از دید من است.»
دو گروه اگزیستانسیالیست‌ها، «اگزیستانسیالیسم مسیحی» و «اگزیستانسیالیسم بی‌خدا» رو مقایسه کنیم؟
فیلسوف‌های اگزیستانسیالیست مسیحی، می‌گن که انسان‌ها نباید درگیر فیزیک بدنیشون، شرایط زندگیشون و هر چیز این‌شکلی بشن. بلکه باید خودشون رو تصویری از خداوند بدونن که بنیان‌گذار عمل آزاد و خلاق بوده.
اگزیستانسیالیست‌های بی‌خدا، اگرچه اون‌ها هم به شرایط زندگی معتقد نیستن، اما خودشون رو تصویری از خدا نمی‌دونن. بلکه فقط می‌گن که «وجود» آدم بر «ذات» اون تقدم داره. یعنی، آدم به همین دلیل که «وجود» داره، باید بتونه آزاد باشه و راهش رو انتخاب کنه و به زندگیش معنی بده.
اگزیستانسیالیسم مسیحی، خدا رو واجب الوجود می‌دونه. چون خدا، در کتاب مقدس، گفته «من آنم که هستم». بنابراین، خدا تنها چیزیه که ذات و وجودش یکیه. اما مثلا انسان‌ها، می‌گن «من انسان هستم». و تنها خداست که «کسی است که هست».
اگزیستانسیالیسم بی‌خدا، از طریق سارتر، خدا رو رد می‌کنه. به چه صورت؟ خب، بر اساس عقیده‌ی اگزیستانسیالیسم، انسان آزاد و مختار هست که انتخاب کنه، و جهان، سرنوشت و هدف از پیش تعیین شده‌ای نداره. اما، در کتب دینی، خدا بعنوان کسی معرفی میشه که جهان رو با هدف خاصی آفریده و سرنوشت همه‌ی جهان رو می‌دونه. بنابراین، وجود خدا، با اگزیستانسیالیسمِ سارتر، در تناقضه.
نمونه‌های اگزیستانسیالیست دینی: گابریل مارسل و سورن کی‌یِر کِگور. نمونه‌های اگزیستانسیالیست ملحد: ژان پل سارتر، مارتین هایدگر، سیمون دوبوار.
وجود در اگزیستانسیالیسم، فقط مربوط به وجود انسانه، چرا؟ چون انسان می‌تونه از درون خودش خبر داشته باشه و به وجود خودش فکر کنه، اما بقیه‌ی موجودات و حیوانات، نمی‌تونن به فلسفه‌ی وجود خودشون فکر کنن.
دکارت، سالها پیش گفته بود، «من می‌اندیشم پس هستم.»
کامو، ارزش‌ها رو تغییر داد، به نظر کامو، مثل گذشتگان زیستن، برابر «غیر اصیل زیستن» هستش. کامو گفت، «من طغیان می‌کنم، پس هستم.»
آلبر کامو، بعنوان فیلسوفی که تفکرات اگزیستانسیالیستی داره شناخته میشه، اما خودش این موضوع رو قبول نکرده. کامو و سارتر، در جوانی با هم دوست بودند، اما بعد از مدتی، عقایدشون از هم‌دیگه فاصله گرفت و برای هم به دشمن تبدیل شدن!

اختلاف بین کامو و سارتر، بیشتر مربوط به دو موضوع بود. یکی این‌که، سارتر عقیده داشت که «کامو، دنیا رو کاملاً پوچ و بی‌هدف و ناامید‌کننده توصیف می‌کنه.»

و دیگری، اینکه سارتر به مارکسیسم علاقه داشت و از سرمایه‌داری بیزار بود، درحالی‌که کامو از مارکسیسم و عواقب حکومت مارکسیسم ترس داشت.

به اصل موضوع بر می‌گردیم.
اگزیستانسیالیسم، چهار اصل اساسی نانوشته داره، که بعد از جمع‌بندی به شکل زیر در می‌آد:
1- ما هدفی نداریم، خدا ما رو برای هدف خاصی خلق نکرده، و ما فقط «امری ممکن» هستیم و نه «امری ضروری». اگزیستانسیالیست‌های بی‌خدا، جهان رو نتیجه‌ی «تصادف» می‌دونن، و اگزیستانسیالیست‌های خداباور، عقیده دارن که خدا جهان رو «بدون هدف پیش‌بینی‌شده» خلق کرده.
ژان پل سارتر در «تهوع» می‌نویسه: «همه‌چیز بدون علت هستند، این باغ، این شهر، خودِ من!»
2- ما آزاد هستیم. انسان‌ها خودشون رو می‌سازن و باید بتونن چیزی رو که درست می‌دونن، انجام بدن. (انسان، محکوم به آزادی است. محکوم به انتخاب.
شاید براتون سوال پیش بیاد که چرا اونها چنین فکری می‌کردن؟ ما که هیچ‌وقت انتخاب نکردیم که به دنیا بیایم یا نیایم! یا کجا به دنیا بیایم، یا در چه خانواده‌ای، و… سوالتون به‌جا بود! در اگزیستانسیالیسم، بحث «وضعیت‌ها» رو داریم. اگزیستانسیالیسم، می‌گه چیزهایی در دنیا وجود داره به نام «وضعیت بنیادین». وضعیت بنیادین، همون چیزیه که دایره آزادی ما رو کم می‌کنه. مثل وضعیت بنیادین تولد، وضعیت بنیادین مرگ گریزناپذیر، وضعیت بنیادین جنسیت. بالاتر از همه‌ی وضعیت‌ها، وضعیت وضعیت‌ها، «در جهان بودن» هست که آزادی انتخاب آدم رو خیلی بیشتر محدود می‌کنه.
آزادی برای ناتوانان بار سنگینیه، براشون ناامیدی می‌آره، و ترس و دلهره از انتخاب‌هاشون. و برای توان‌مندان، وسیله‌ی شور و هیجان و امید به زندگی. ناامیدها، به بدخواهی و سوءنیت می‌رسن و خودشونو فریب می‌دن. تواناها، تمام تلاششون رو می‌کنن که به هدفی برسن که خودشون انتخاب کردن.
سارتر، در مورد آزادی می‌نویسه: «وقتی من می‌گویم که انسان «طرح» است و درباره‌ی خود تصمیم می‌گیرد، قصد این است که بگویم هیچ حال روانی از قبیل لذت یا الم به طور «اولیه» وجود ندارد که بخواهیم آگاهی را بر آن حمل کنیم، بلکه در واقع «آگاهی» است که لذت یا الم ایجاد می‌کند و بدین سان، چه در ساختار خود و چه در جریان زندگی، طبیعت، یا ماهیت خود و انسان تصمیم می‌گیرد.» (حالا، برگردید به جمله‌ی شماره‌ی یک، همون که قرار بود به خاطر بسپارید، ابتدای متن)
3- انسان‌ها مسئول چیزی هستن که انتخاب می‌کنن. وقتی از آزادی حرف می‌زنیم. نمی‌تونیم بگیم که صرفاً راجع به چیز خوبی صحبت می‌کنیم. وقتی که انسان‌ها آزاد هستن، بنابراین در قبال انتخاب‌هاشون «مسئول» خواهند بود. ما آزاد هستیم که در مقابل ظلم بایستیم، و این حق انتخاب رو داریم. بنابراین، اگر ایستادگی نکنیم، در قبال این انتخاب خودمون مسئول هستیم. در اگزیستانسیالیسم، به ترس از این مسئولیت، «دلهره» می‌گن.
از نظر اگزیستانسیالیسم، ما فقط مسئول خودمون نیستیم، ما مسئول تصور خاصی هستیم که از انسانیت می‌سازیم، و در واقع مسئول همه‌ی انسان‌ها هستیم.
یک مبحث دیگه در مورد «مسئولیت»، بحث «باور نادرست» یا «آزادی گریزی» هستش. یعنی مردم، وقتی که «دلهره»ی مسئولیت انتخاب‌های آزادانه‌شون رو دارن، تصمیم می‌گیرن که آزادیشونو محدود کنن و خودشون رو بسپرن به دست کسی که می‌تونه به جای اون‌ها انتخاب کنه، یک پدرسالار، یک رهبر، یک قدرت مطلق! بنابراین باید حسابی شجاعت مواجهه با آزادی رو داشته باشیم ؛
موضوع دیگه، «نظریه‌ی توطئه» است. یعنی مردم، دوست دارن فکر کنن که یه عده قدرت تمام جهان رو در دست گرفتن و همه‌چیز رو کنترل می‌کن و آزادی انسان رو گرفتن، تا بتونن خیال خودشون رو از بابت مسئولیت انتخاب راحت کنن.
4- انسان‌ها باید اصیل باشند. همونطور که گفتم، از نظر آلبر کامو، «اصیل زیستن»، یعنی این‌که فرد شبیه گذشتگان خودش زندگی نکنه، و نباید بنا بر سرمشق گذشتگان عمل کنه. انسان‌ها، باید آزادانه، خلاقانه، و طغیان‌گرانه عمل کنند، نه مقلدانه. از نظر هایدگر، اصالت، یعنی کوشش در پیدا کردن راه درست. «درست»، مسلماً در این جمله چیزی نیست که بقیه فکر می‌کنن درسته، بلکه چیزیه که خود فرد فکر می‌‌کنه که درسته. بدون توجه به کاری که بقیه می‌کنن.
سارتر می‌گه انسان آن‌چه که دیگران فکر می‌کنند هست، نیست. به همین شکل، آن‌چه که دیگران فکر می‌کنن نیست، هست. انسان، چیزی که الان هست هم نیست. انسان، همیشه در حال تغییره، و دائما تغییر شکل و تغییر فکر پیدا می‌کنه تا آخر بتونه تصویری از خویشتنِ خودش به دست بده.

 

3 thoughts on “اگزیستانسیالیسم”

  1. با سلام و تشکر از این مجله فرهنگی ، برای من مهم است که نظر اندیشمندان اسلامی در این مورد چیست ؟ البته اگزیستانسیالیسم مسیحی . اگر منبعی موجود است لطفاً درج بفرمایید . با تشکر مجدد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: محتوا محافظت شده است!!
بستن